#نقطه_سر_خط_پارت_54

اشکامو با انگشت شصتش گرفت: قربونِ دل نازکت بشم...

- با قاسم در موردت حرف زدم. می دونه با همیم.

-- فکر می کردم خانواده ات با اینجور روابطی مخالفن

- خب، قاسم قضیه اش جداست. خیلی رو این مسائل گیر نیست.. اونجا هر کاری داشتی و کمکی خواستی می تونی روش حساب کنی

دستاش که صورتمو قاب گرفت دلم بهونه گیرتر شد. با لبخند لب زد: دیگه؟!

میون خنده و گریه گفتم: دیگه اینکه ... اصلنم دلم برات تنگ نمی شه...

چشمامو نرم بوسید: عوضش دلِ من جای هردومون تنگ می شه.

نگو لعنتی... الان قلبم از جا کنده می شه... سرمو رو سینه اش گذاشتم و صدای قلبی، که از الان دلتنگش بودم...

کمی مکث کرد، چند لحظه بعد دستاش روی کمرم نشست و بعد میون آغوشِ تنگ و محکمش لالایی وار تکونم دادم.

خوشبختی... یک فضای چند وجب درچند وجب !

بین بازوانت... جایی حوالی آغوش گرم توست...

...

به شماره ی 32 قرمز رنگِ چراغ راهنما که می رفت تا 31 بشه خیره شدم. کاش هیچ وقت سبز نشه!... این سفرو دوست ندارم...

با لرزش گوشیم، از جیب بیرون کشیدم: جونم الی؟

-- ماری کجا موندی؟ این راننده کم مونده مارو درسته قورت بده.

نگاهِ نگرانمو به امیر دادم و بی صدا لب زدم کجاییم؟


romangram.com | @romangram_com