#نقطه_سر_خط_پارت_53

نگاهِ پر از آرامشش رو از چشمام گرفت: نامزدم... مریم.

دستشو به نشونه ی آشنایی جلو آورد... لاکِ صورتیِ ملیحش منو یاد دستایِ مادر امیر مینداخت : خوشبختم، آناهیتا... با آنا راحت ترم.

با لبخندی که از لبهام گریزان بود لب زدم: منم همینطور.

...

با تکونِ دست به نشونه ی خداحافظی از ماشین امیر فاصله گرفتم. هوا تاریک بود... آسمون آروم ... زمین خیس...

دستمو بی اختیار بو کشیدم. بوی عطر زنانه ی ماشینِ امیر می داد. دلم آروم نبود. دلم به این سفر نبود ...

***

توضیحی درمودر چل پسین: چل پسین یعنی چهل عصر، که اشاره داره به بارون های تابستانیِ 40 روزه که جبهه ی هواش از سمتِ اقیانوسِ هندِ و از عصر همراهِ باد شدیدی شروع می شه و تا نزدیکای غروب و گاها شب ادامه داره.

***

نگام از چشماش به پلاکِ فروهرش و از اون به دستایی که دستامو تو حصارش گرفته بود، کشیده شده. هنوز، اتاقکِ شیشه ایه طبقه ی دومش بوی عطر آنا رو میداد. دلم گیر بود، پُر هم ...

-- می ری اونجا مراقب خودت خیلی باش.

با لبخندِ ساختگی چشمامو به نشونه ی مثبت بستم، دوست داشتم بگم دوست ندارم هیچ کدوممون جایی بریم... اما دلم نیومد اذیتش کنم: به داداشم زنگ زدم. تو فرودگاه دبی میاد دنبالت. شمارشو برات مسیج می کنم.

شیطون پرسید: اونوقت گفتی من کیم؟

با خنده دستمو از تو دستش کشیدم: گفتم داماد عزیزتونه

بی هوا منو سمت خودش کشوند و تو آغوشش گرفت، همه تنم پر شد از ورساچه ی آرامش بخشش: قربونت برم

اشکی که نمی دونم چطور از زیرِ دستِ حکومت نظامی که تو دلم راه انداخته بودم، در رفته بود، روی گونه ام سرازیر شد. من چطور می تونستم 20 روز امیرو نبینم؟ 5 روزِ دیگه عازم دبی بود و من موقع خداحافظی باهاش نبودم ...


romangram.com | @romangram_com