#نقطه_سر_خط_پارت_52

میانِ قهقه ی مردونه و معذرت خواهیش پرسیدم: امیر هست؟

-- آره طبقه ی بالاست و با مکثی ادامه داد: با خانوم مهندس، جلسه دارن.

خانوم مهندس؟! ... جلسه؟! مگه توی جلسه دلبرانه می خندن؟!

اخم محسوسی که روی پیشونیم نشسته رو با انگشتام به بهانه ی خاروندن، از کامران پنهان کردم.

حتی پیشنهاد نکرد که صداش می زنه!! احساسِ عجیبی رو تهِ دلم حس می کردم. چیزی شبیه غم و دلنگرانی. چیزی شبیهِ فاصله.

- اومدم نرم افزاری که سفارش دادمو تحویل بگیرم.

در حالیکه از رو صندلی بلند می شد تا فایلِ CD ها رو بررسی کنه گفت: خیلی وقته این ورا نیومدی. حالو احوال چطوره؟

نگامو از حصارِ شیشه ای طبقه ی بالا گرفتمو گفتم: شکر، درگیر پروژه و این حرفا

CD رو روی پیشخوان گذاشت: اینجا چک می کنی یا می بری؟

پرت و بی حواس لب زدم: می تونم امیرو ببینم

ذهنم توی طبقه ی بالا جامونده بود. روحمم شاید همون حوالی... من چم شده خدایا؟! این همه احساسِ خطر برای چیه؟

و کاش می دونست با جمله ی تا الان باید جلسشون تموم می شدش، چه ولوله ای توی دلم به پا کرده.

...

با انگشتم روی پیشخوانِ شیشه ای، طرح های نامفهمومی می کشیدم. طرح هایی که شاید، خطِ مجسمِ ذهنِ آشفته ام بود.

صدای مهربونِ خوش آمد گوییش تو گوشم نشست. برگشتم. با همون تیپِ اسپورتی بود که به سلیقه من انتخاب شده . با لبخندی دست و سلام دادیم. صدای سلامِ زنانه و صد البته دلبرانه ی پشتِ سرش و زنی به زیبایی همین صدا. خدادادی بور بود با چشمایی به رنگِ آبیِ اقیانوسی. قد بلند، شاید اگه کفشای پاشنه بلندشو از پاش درمیاورد چند سانتی با امیر اختلاف داشت.

-- معرفی نمی کنین آقای مهندس


romangram.com | @romangram_com