#نقطه_سر_خط_پارت_51
-- شرمنده چیه ... شکر همه خوبن، کجایی؟
نگامو از پشتِ شیشه ی بارون زده به خیابونی که سرتاسر آب گرفته بود دادم و در حالیکه توی دلم به مهندسای شهرداری بدو بیراه می گفتم، جواب دادم: پی کار و تحقیق و بدبختی. تو چیکارا می کنی؟ خوشحال به نظر میایی خبریه؟
-- اگه بگم پرونده ای که دنباش بودی پیش منه، چی کار می کنی؟
پرونده؟ مگه من چنتا پرونده به نسرین سپرده بودم برام پیداش کنه؟ دست نمدار، و همیشه سردمو روی صورتِ داغم گذاشتم: جانِ مریم راس می گی؟
صدای ذوق دارش توی گوشی پیچید: خودمم باورم نمی شه. ولی می بینی که شده، برات یه کپی از همه ی صفحه هاش گرفتم، کی میایی تحویل بگیری؟
- راستش نسرین جان پس فردا، واسه یه پروژه دارم می رم شهرستان و احتمالا 10 روزی می مونم. پرونده رو بعد از برگشتن ازت تحویل می گیرم. شیرینیتم محفوظه
-- دیوونه، شیرینی چیه، تو 4 سال کارشناسی اونقدر سربارت بودم ، این که در قبالش کاری نیست
- قربونت برم عزیزم، این چه حرفیه... خودت می دونی که کمک بزرگی بهم کردی و هرچقدرم که تشکر کنم بازم کمه، راستی... پرونده رو بذار خونتون محل کارت نباشه ها.
-- حواسم هست، اگه بدونی سر کش رفتنِ پرونده و کپی گرفتن ازش چه گانگستر بازی در آوردم، برگشتی واست مفصل تعریف می کنم.
بالاخره صدای بوق بوقِ پشت خطیم وادارم کرد خداحافظی کنم. تلفنِ آبجی معصومه در مورد اینکه حامله است، خوشحالیمو بیشتر کرد. اونقدر که دوست داشتم دونه های بارونی که یقین داشتم از طرف خدا روی زمین میاد، رو بگیرم تو دستم، ببموسمش و ازش تشکر کنم.
***
در شیشه ایه شرکتِ پارس سیستمو سمتو خودم کشیدم و به سختی وارد شدم. نگامو پشتِ پیشخوان گردوندم. جز کامران، رفیقِ شفیق امیر که سرش تو مانیتور بود، کسِ دیگه ای نبود. با لبخند از در فاصله گرفتم و در حالیکه غر می زدم فنرِ پشت درو کی می خوان شُل کنن خودمو بهش رسوندم.
-- خانوم مهندسِ آبکشیده، صفا آوردین. سلام
- سلام آقای کامران آقا... خسته نباشی
-- کلمه ی مهندسم که یه چیز بدرد نخور بود و از اول اسمم انداختیش بیرون
در حالیکه خودمم می خندیدم، صدای خنده ی زنانه ی ملیحی از طبقه ی بالا به گوش می خورد: وقتی با خباثت و ظرافت هر چه تمام تر منو به موش آبکشیده می خواستی تعبیر کنی باید فکر اینجاشم می کردی
romangram.com | @romangram_com