#نقطه_سر_خط_پارت_50

-- بد کردی زارع، یه روزی میفهمی با مهرانفر نباید در میفتادی.

از رو پله ها بلند شدم و در حالیکه گردوخاکای پشتمو می تکوندم گفتم: بهت که گفتم، نباید سرِ من بلایی بیاد، چون بلافاصله تو همه چیتو از دست می دی، روز خوش آقای دکتر.

با دلی خنک شده اسلاید گوشیو بستم و در حالیکه تو دلم می گفتم خودمونیم چقد براش شاخو شونه ی الکی کشیدم و نتایج تحقیقات جاویدو به نام خودم تموم کردم، باز دمِ عمیقمو بیرون دادم.





آخرین روز کلاسِ هلال احمر مصادف شده بود با بارونِ تابستونیِ تندی که منو یادِ چِل پَسینای حاجی آباد مینداخت، در حالیکه زیرِ بالکنِ طبقه ی دوم سازمان هلالِ احمر منتظر تموم شدنش بودیم با راحیل و الهام در موردِ سفرِ تحقیقاتیمون به نهبندان حرف می زدیم. رابطه دوستانمون همچنان سر جاش بود، و هیچ کدوممون از اون روز هیچ حرفی نمی زدیم.

مهرانفر بر خلاف تمام شاخ و شونه هایی که کشیده بودم، حاضر به برگردوندن بورسیه ام نبود و همه ی بهانه اش عدم موافقت اعضای شورا بود، هر چند که می دونستم زیر سر خودشه اما نمی تونستم تنها برگِ برندمو به خاطرِ بورسیه ام الان خرج کنم. چون فارغ التحصیلی اونم بدونِ از دست دادن اعتبار، تو اولویتم قرار داشت و من از عملی شدنِ تهدیدش واقعا می ترسیدم.

امیر هم به خاطرِ نمایشگاه بین المللی نرم افزرا و سخت افزاری که قرار بود توی دبی غرفه داشته باشن حسابی سرش شلوغ شده و این موضوع رفت و آمدامونو کمتر کرده بود.

نگامو از ساعتِ مچیم که 4:10 رو نشون می داد گرفتمو به بارونی که قصد بند اومدن نداشت دادم. راحیل و الهامم که طبق معمولِ وقتایی که حوصلشون سر میره، داشتن مردمو سوژه می کردن... و من تو فکر گرفتنِ نرم افزار آماری که سفارش ساختشو به امیر داده بودم...

- بچه ها من برم شرکتِ امیر. باید نرم افزارو چک کنم ببینم درست برنامه ریزی شده یا نه

راحیل: تو این بارون کجا می خوای بری دختر؟ زنگ بزن خودش واست بیاره

- سرش شلوغه، به خاطر یه برنامه گناه داره از کار بیکارش کنم... تا برسم می شه 6 از اون ورم که بخوام بیام خوابگاه می ترسم تاخیری بخورم.

با خداحافظی از هردوشون فاصله گرفتمو در حالیکه کلاسورمو روی سرم گرفته بود تا کمتر خیس شم برای اولین تاکسی دست تکون دادم.

سوالِ راننده برای دونستنِ مقصد با ویبره ی گوشیم همزمان شد. اسمِ نسرین روی گوشیم روشن خاموش می شد. بعد از دادنِ آدرس، اسلاید گوشیو کشیدم: جانم نسرین

-- سلام بر محقق برتر کشوری، آوازه ات تا این ور بیمارستان پیچیده خانوووم

- قربونت برم، شرمنده نکن مارو... خوبی؟ مامان اینا خوبن؟


romangram.com | @romangram_com