#نقطه_سر_خط_پارت_47

حینی که کتاباشو زیر تختش جا می داد گفت: حتما 1500 تا لازمه که مریم می گه.

الهام: خیلِ خب فردا با دکتر عزیزی حرف می زنیم... ماری موضوع پایان نامه اتو هنوز مشخص نکردی؟

راحیل: مگه مریم با ما نیست؟

قبل اینکه بخوام جواب بدم الهام پیش دستی کرد: کمسیون با مریم مشکل داره. اینکه بخواد تو این پروژه با ما باشه موافقت نکرده.

متعجب و ناراحت روی تختش نشست: هم کارای آماریشو داری انجام می دی هم چارچوب بندیشو. همه ی کارا رو دوش تویه و ما فقط داریم رو بیمارا کار می کنیم. اینکه پروژه به نامِ ما ثبت بشه اصلا درست نیست.

دوست نداشتم تلخ باشم. مسئول دردسری که توش افتادم فقط خودم بودم و هیچ کس وظیفه ای در قبالش نداشت. می ترسیدم حرفی بزنم و کدورتی پیش بیاد که دیگه هیچ وقت تو روی هم نگاه هم نکنیم. اما من دوستش بودم: پایان نامه شما راه بیفته فارغ التحصیل شین برای منم خدا بزرگه

خودمم تو حرفی که زدم، مونده بودم. قرار نبود تلخ باشم... سنگینیِ نگاشو رو خودم حس می کردم ولی از خجالت سرمو بالا نگرفتم: مریم ...

اسکرینِ موبایلم خاموش و روشن می شد. بی توجه به ادامه ی حرفی که راحیل می خواست بگه و خورد به شماره ی ناشناسِ روی گوشی خیره شدم: بله؟

صدای بی نهایت آشنایی توی گوشی پیچید: خانوم زارع

- بله بفرمایید

-- وحدانیم... جاوید... حالتون بهتره که انشالله؟

دستی به پیشونیم کشیدم و در حالیکه تو ذهنم با سوالای بی جواب مواجه می شدم گفتم: سلام... خوبین شما؟ ... بابت صبح معذرت می خوام، افتادین تو زحمت

-- نه خواهش می کنم... شمارتو از علی گرفتم. می خواستم بگم شاید راهی باشه که شما بتونین با خیالِ راحت و بدون دغدغه درستونو تموم کنین

متعجب از بی مقدمه حرف زدن و حتی سلام نکردنش پرسیدم: چطوری؟

-- مهرانفر زنِ صیغه ای داره. اگه بتونی با این مورد تهدیدش کنی شاید دست از سرت برداره.

- سندی هم داری که این حرفو ثابت کنه؟


romangram.com | @romangram_com