#نقطه_سر_خط_پارت_42
گنگ نگامو توی صورتش چرخوندم
-- بخدا دوسِت دارم. تو خیلی خوبی، می دونم برای کثافت کاری اینکارو نکردی، می دونم پات کج نمی ره، می دونم محرم و نامحرمی برات مهمه ولی محرمیت شما قبول نیست... هر وقت با امیر می ری بیرون دلم می گیره. تو به این خوبی، می ترسم بلایی سرت بیاد.
مات و وارفته لب زدم: فتوای رهبرو مگه با هم نخوندیم؟ گفته بود اذنِ پدر شرط نیست، حتی آیت الله بهجت با این همه سخت گیریش هم اذنِ پدرو واجب ندونسته. حدیث امام جعفر صادق هم بود. کلام بالاتر از کلامِ امام؟
نگاهِ اشکالودشو تو چشمام انداخت: از کجا معلوم اون وبلاگ فتوا رو کامل نوشته باشه؟ رساله معتبرِ نه وبلاگِ اینترنتی.
صدای عقربه ی ساعت سکوتِ بینمونو پر می کردم. آروم لپای تپلیشو بوسیدم: فدای فرشته ی مهربونم بشم... چشم رساله رو هم می خرم، نشونتم می دم. خوبه؟... من دیگه برم دیر شد.
همراهم بلند شد و پر از نگرانی بهم زل زد. با لبخند و خداحافظیِ بی جوابم از اتاق زدم بیرون. راحیل در حالِ حرف زدن با موبایل، توی آشپزخونه بود، و از نوعِ حرف زدنش معلوم بود که علی پشتِ خطِ ... .
علی هیچ وقت برای احوالپرسی به من زنگ نمی زد، یعنی چیکارم داشت؟
صدای جیغ راحیل پشتِ درِ بسته ی آشپزخونه بلند شد که می گفت: بهت می گم، خودتو از این ماجرا بکش کنار، مگه من بدِ تو رو می خوام؟
بندِ بلندِ کتونیامو یه دور، دورِ مچِ پام پیچ دادم.
-- من ترسو، اصلا من آب زیر کاهی که به درد دوستی نمی خوره ... هر کاری هم دوست داری بکن، ولی دیگه اسم منو نیار.
صدای باز شدنِ در با شدت، باعث شد، مات به راحیلی که توی قابِ در بهم خیره شده نگاه کنم. و احمقانه توی دلم از خودم بپرسم: یعنی موضوعِ مورد بحث من بودم؟
معده ام می سوخت، چشمامم هم، و دلم... دستمو به بندِ کیفم محکم کردم و آهسته خداحافظی کردم.
کیفمو کنارِ مبلای راحتی خونه ی امیر گذاشتم. سعی کردم همه ی حواسمو به نفس کشیدنم بدم تا فراموش کنم گریه ی الهام و نگاهِ ماتِ راحیلو، فراموش کنم نگاهِ کنجکاو مرد همسایه ی امیر و سرسنگینی که امیر از موقع دیدنم باهام داشت.
معده ام می سوخت و فکر می کردم نیاز به قرص اُمپرازول دارم. با صدای پرت شدن دسته کلیدا، برگشتم. خم شده بود داشت دسته کلیدو از رو زمین برمی داشت.
آروم و با احتیاط صداش زدم.
بدونِ اینکه نگام کنه کیفِ لب تاپشو برداشت و گفت: هوم؟
romangram.com | @romangram_com