#نقطه_سر_خط_پارت_41

- تا یه رب دیگه میام بیرون.

حینِ قطع تماس راحیل از اتاق بیرون رفت. به سمتِ کمد دیواری برای تعویض مانتو رفتم: امیر از کجا می دونه حالِ من خوب نبود؟

-- راحیل...

مانتوی طرحدارِ دو تیکه ایِ آجری مشکیمو چنگ زدم.

-- وقتی علی زنگ می زنه به راحیل می بینه پیش ماها نیستی، به راحیل میسپاره به امیر زنگ بزنه شاید اون بدونه تو کجایی.

حینِ بستنِ بندای کناری مانتوم پرت پرسیدم: پایان نامتونو چیکار کردین؟

روی تختم نشست: بررسی متون تموم شده، جامعه پژوهش هم انتخاب شده

- کدوم منطقه است؟

-- نهبندان و فسا. چارچوب بندی اصلیش مونده که طرحو شروع کنیم.

- اطلاعات جمعیتی رو کامل کن، شب میام چارچوبشو می ریزم.

میانِ گفتن و نگفتنِ چیزی دل می زد . کیفمو برداشتم و درحالیکه گوشیمو توش جا می دادم پرسیدم: چیزی می خوای بگی؟

با گوشه ی موهاش بازی می کرد و گوشه ی لبشو می جویید: می دونم این چیزا به من ربطی نداره، ولی تو دوستمی. تو خیلی خوبی، خیلیم دوسِت دارم...

اشک از چشماش سرازیر شد. کنارش زانو زدم و با دو دستم صورتشو قاب گرفتم: چی شده الیِ من؟

بین هق هقش نالید: ولی قبول نیست....

- چی قبول نیست الی؟

-- اینکه تو بدونِ اجازه ی بابات به امیر محرم بشی


romangram.com | @romangram_com