#نقطه_سر_خط_پارت_40

کفِ دستِ آزدمو روی چمنایِ خیس از آب گذاشتم. خنکیش آتیش درونمو کمی تسکین می داد...

روی اسمِ امیر وایسادم. سه بوق ... چهار بوق ...

جواب نمی داد... به آرامش نیاز داشتم، و کمی خواب... کاش همه ی این اتفاقا خواب باشن. خدایا می شه؟

صدای قار قارِ بدشگون روی سرم تاب می خورد: می شه منو برسونید خوابگاه، حالم خوب نیست...

با شنیدنِ صدای گفتگوی الهام و راحیل چشمامو به زحمت باز کردم. برای لحظه ای زمانو مکان رو گم کردم. ساعتِ دیواری، 12 رو نشون می داد. دوزادهی که نمی دونستم شبه یا ظهر.

الهام: بیدار شدی؟

روی تخت نشستم. مهرانفر، جاوید ... معده ام می سوخت... حتما ظهر بود...

راحیل: حالت خوبه؟

سرمو به علامتِ مثبت تکون دادم. صدای ویبره ی گوشیم باعث شد دنبالش بگردم. الهام درحالیکه گوشی تو دستش بود به طرفم گرفت: امیرِ، خیی نگرانته

پرسوال نگاش کردم: برای چی؟

قبل از اینکه جوابمو بده کشوی گوشیو کشیدم: جانم

صدای نگران و مهربونش تو گوشی پیچید: خوبی مریمم؟

-سلام

-- سلام گلم. چی شدی تو؟

یعنی بچه ها حال خرابمو گزارش کرده بودن؟ نگام از الهام به راحیل کشیده شد که کنجکاو بهم زل زده بود: می تونم ببینمت؟

-- آره عزیزم. من دمِ درِ خوابگام


romangram.com | @romangram_com