#نقطه_سر_خط_پارت_39
-- خواهش می کنم گریه نکنین.
چشمامو محکم رو هم فشار دادم و سعی کردم از بارششون کم کنم. با ویبره ی گوشیم که روی صندلی گذاشته بودم، به اسکرینش خیره شدم. اسمِ علی روی صفحه چشمک می زد. شاید اگه من جای علی بودم به دوستِ دوست دخترم کمک می کردم.
صدای گرفته از گریه ام با آرامی توی فضا پیچید: بله
-- سلام مریم خانوم.
نه حالِ جواب دادن داشتم و نه دوست داشتم جوابشو بدم
-- الو... حالتون خوبه؟
تلخ لب زدم: نه
و در دل خودمو محکوم کردم که علی مسئول حال و روز خرابِ من نیست.
-- اتفاقی افتاده، طوری شده؟
دلم از این همه حالتِ تهوع پیچ خورد. پنجه هامو به شکمم محکم کردم: نه
-- کسی پیشته؟ نگرانم کردی دختر
هجومِ حجم زیادی از بزاق رو توی دهنم حس کردم. به سمتِ شیر آبی که همون نزدیکی ها بود دویدم. صدای پای جاویدو پشت سرم می شنیدم.
...
آبِ سرد حالمو بهتر کرد. اما همچنان ضعف داشتم.
-- می خوایید برسونمتون درمونگاهی جایی؟
دست بردمو گوشیو از جیبم درآوردم: نه ممنون... بهترم
romangram.com | @romangram_com