#نقطه_سر_خط_پارت_38
-- خانومِ زارع، درست می گم؟
- درسته.
-- جاوید وحدانیم. بذارید من مغازه رو تحویل بدم الان خدمت می رسم.
...
رب ساعت بعد، مقابلِ پارکِ روبروی پاساژ موضوع بحثمون مهرانفر شد.
و در نهایت آبِ پاکی روی دستم ریخت و خیلی راحت و بی رحمانه گفت: تا قبل از اینکه تو رو مثلِ من با بی آبرویی از دانشگاه اخراج نکردن از دانشگاه انصراف بده .
متعرض لب زدم: ولی ...
-- ببین خانوم زارع، من هم دانشجوی ممتازِ دانشگاه بودم. منم مثل تو آدم غُدی بودم و زیر بارِ مفتی سواری دادن نمی رفتم. ولی حالو روزم شد یه پرونده ی سنگینِ کمیته ی انظباطیِ خرید و فروش مواد توی دانشکده، و ته بندشم اخراج.
منم گشتم، سندی دستم نیومد. تو هم نگرد، جز وقت تلف کردن چیزی گیرت نمیاد. مهرانفر خیلی بیشتر از داماد و برادرش پشتش محکمه. وقتی با اون بالا بالاها زدو بند داشته باشی و تو کار اهتکارِ دارو و وارد کردنِ اجناسِ آنچنانی و گرون قیمت، به اسم دارو و به ارز 850 تومنی دولتی باشی، خودت دیگه تهِ خطو بخون که چقدر حریفت قَدَرِ.
وحشت زده از حقیقتی که اینقدر زشت و کریه جلوم می دیدم چشمامو بستم. صدایِ مهربون و پر از افتخارِ مبارک باشه ی بابا واسه قبولیِ ارشدم تو ذهنم اکو می خورد. نگاهِ تحسین برانگیزِ خانواده ام و شادیِ قاسم، پشت خطِ دُبی، که می گفت: بهت افتخار می کنم. ما که چیزی نشدیم حداقل تو تلافی هممونو کردی.
بغضِ بدی که تو گلوم سفت و سخت نشسته بود نفس کشیدنو برام سخت می کرد.
خدایا به خدایی و عدالتت شکی ندارم. نذار بی آبرو شم. به کی قَسَمِت بدم؟ من از دانشگاه انصراف بدم، خانواده ام دربارم چی فکر می کنن؟ خدایا نذار جلو خانوادم خورد بشم؟ خدایا صدامو می شنوی می دونم. خواهش می کنم سکوت نکن. الان خیلی بهت نیاز دارم. خدایــــا
-- خانوم زارع...
باز حالت تهوع داشتم. اشکاممو با کف دست پاک کردم. ولی باز هم میومد. صدای قار قار کلاغا رو درختای کاجِ پارک منو یادِ حرفِ نسرین انداخت: می گن کلاغ اگه بخونه بدشگونی میاره...
و من با خنده و مسخره بازی جوابش دادم: پیرزنِ خرافاتی... ولی اگه راست باشه، چه خوبه که حاجی آبادِ ما کلاغ نداره.
چقد دلم یکباره حاجی آبادو خواست. شهرِ آروم و پر از امنیت... که خبری از مهرانفر نبود. خبری از انصراف از دانشگاه نبود. همش آرامش بود و امنیت و بچگی...
romangram.com | @romangram_com