#نقطه_سر_خط_پارت_43
- چرا تو اینجوری شدی؟
-- چجوری؟
- سرسنگینی باهام...
با نفس صدا داری دو قدم به طرفم اومد. کیفشو روی مبل پرت کرد بدون اینکه نگام کنه لب زد: فکر نمی کردم اینقدر برات غریبه باشم.
- ...
-- ناهار خوردی؟
- امیر من...
-- فعلا چیزی نمی خوام بشنوم، حتما صبحونه هم نخوردی؟
- نه
با مشتای گره شده سمت آشپزخونه رفت. بی اختیار دنبالش راه افتادم.
یخچال رو باز کرد و حینی که داشت دنبال چیزی می گشت با لحنِ عصبی گفت: با این معده ی داغونت صبحونه که نمی خوری، ناهارم که یه روز درمیون. من چی بهت بگم؟
- امیر
با عصبانیت در یخچالو بست و بهم توپید: امیر چی؟ ها؟ ببین چه بلایی سرِ خودت آوردی؟ این از غذا خوردنت اون از دانشگاه و در افتادن با استادت... اصلا غیر خرابکاری کار دیگه ای هم بلدی؟
مات از حرفی که اصلا نه، دوست داشتم ازش بشنوم و نه، توقع، به چهره ی قرمز شده از عصبانیتش خیره شدم.
-- من باید آخرین نفری باشم که می فهمم چه اتفاقی داره برات میفته؟ اونم از دیگران بشنوم نه خودت؟! می دونی زندگیِ مشترک یعنی چی؟ اصلا می دونی اشتراک احساسی که می گن یعنی چی؟
ردِ گرم اشکامو روی صورتم حس می کردم. با صدایی که از زور بغض می لرزید نالیدم: من نمی خواستم چیزیو ازت پنهان کنم
romangram.com | @romangram_com