#نقطه_سر_خط_پارت_224

--زیادی داری سخت می گیری مریم. آدما همه سیاه نیستن

یادم می ره چه قولایی به خودم دادم، یادم می ره، نباید همه چیو با هم قاطی کنم. تلخ می شم و زمزمه می کنم : همه هم سفید نیستن!

--درسته، هر کسی نقطه ضعفای خودشو داره. اما اینا دلیل نمی شه تو...

- ببین الی، من به انتخاب تو احترام میذارم. با توجه به باورایی که نسبت به زندگی و آدمای اطرافت داری، انتخاب خودتو کردی. نمی گم اشکان بده، اگه گاهی میون حرفای جدی و شوخیم حرفی می زنم، به دل نگیر.

بغض می کنم. بی اختیار سرمو روی شونه اش می ذارم و می گم: دلم می خواد خوشبخت بشی الی.

چشمم می سوزه، دستش دورم حلقه میشه و بوسه ای که نرمو خواهرانه روی پیشونیم میشینه.

و به باورای متلاشی شده ام فکر می کنم. که من هیچ مردی رو نه باور دارم و نه می تونم بهش اعتماد کنم. که همه ی دنیای من، شده سیاهی و ناامیدی، و پر شده از آدمای نامرد سواستفاده گر...

من فرو پاشیدم، به شروعی دوباره نیاز دارم. به زمان... و دوباره ساخته شدن.

**





مثل همه ی وقتایی که میترسم، استرس دارم و می خوام که به همشون، یک جا غالب شم، دستمو به بند کیفم چفت می کنم، و قدم هامو محکم روی زمین برمیدارم. و به خودم نهیب می زنم که برای کم آوردن خیلی دیره!





بی توجه به سروصدای دفتر شورای انضباطی همیشه خلوت، دستگیره رو فشار می دم. در با قیژی باز میشه. قیژی هر چند آروم، اما با سیگنال های مغزیم، تداخل پیدا می کنه و حالمو دگرگون می کنه.




romangram.com | @romangram_com