#نقطه_سر_خط_پارت_223
در باز می شه و وارد آسانسور میشیم.
...
مرکز خریدو زیرو رو می کنیم. پیشنهادش عطر بود... خرافاتی شدم، گفتمش اولین هدیه نباید عطر باشه، زوجا رو از هم دور می کنه و الهامی که خرافاتی نبود، بی چون و چرا، حرفمو قبول کرد. عاشق بود! و هر تلاشی برای حفظ عشقش می کرد.
گفت ساعت... یادِ کادوی تولد امیر افتادم. تلخ شدم. و غریدم، که نه...
بدجنس لب زدم: براش یه بسته ژیلت بخریم.
هردو زدیم زیر خنده. مشتی حواله ام کردو گفت: از این به بعد مراقب حرف زدنم باشم.
و من چشمی نثارش کردم.
و گفتم: ولی یه روز بهش می گم، الی گفته وقتی ریشات درمیاد پنگور پنگوری می شی
می خندید و میونِ خنده التماس می کرد که نگم. و من با سرتقیو بدجنسی هر چه تمام تر می گفتم که می گم.
بالاخره میونِ کل کل و خنده هامون و کلی گشتو گذار، ستِ چرمِ اصلِ کیف و کفش و کمربندو خریدم.
از خریدش راضی بود. و من هم راضی. قصد خرید کیک نداشت. می گفت هنوز عقد نکردیم. همینم همینجوری بهش می دم.
و باز دلم پر کشید برای این همه معصومیتش. و اعتقادی که مردو مردونه، سرش وایساده بود! الهام ساده بود و در عین سادگی، سادگی نمی کرد.
اونقدر توی مسیر سرفه زدم و الهام اسرار کرد .... که فقط به خرید چنتا دارو از داروخونه اکتفا کردم. و خدا می دونه، توی داروخونه، چقدر تلاش کردم جلوی وسوسه ی خرید بسته ی ژیلتو بگیرم.
نهایتا بعد از خرید پتو و تشک، سوار تاکسی شدیم. کارت هدیه ای که از قبل داشتمشو از جیب کیفم بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم. و بدون اینکه بهش نگاهی کنم، داش مشتی گفتم: اینو می دی آقاتون. و از قول من بهش بگو، مریم سرش بره، حرفش زمین نمی مونه. افتاد؟
میخنده، و میون خنده می گه: چرا تو این همه با اشکان بدی؟ اون بنده خدا که کاری نکرده
می خندمو سرمو تکون می دم
romangram.com | @romangram_com