#نقطه_سر_خط_پارت_221
--قرار بود زبونتو کوتاه کنی، اینجوری با مشکل برمیخوریم
روی کاناپه جابجا می شم و با آرامش لب می زنم: من همینم آقای دکتر. مودبانه برخورد بشه، مودبانه برخورد می کنم. در غیر اینصورت، شرمنده.
هنوز اخم داره، اما کشیده شدن لباش از نگاهم دور نمی مونه
--فکر نمی کنی کوچیکی گفتن، بزرگی گفتن
سرفه ای می زنمو می گم: کوچیک و بزرگی زیاد سرم می شه، ولی کلا با بزرگایی که از بزرگی خودشون سواستفاده می کنن و در مقابل بی احترامیشون، انتظار احترام دارن، میونه خوبی ندارم.
انگشتاشو به هم قفل می کنه و روی میزش خم می شه، وقبل از اینکه چیزی بگه، در با تقه ای باز می شه. و زنی خوش پوشو زیبا، توی قاب در ظاهر می شه. لبخندی به پهنای صورت داره و با، اجازه هستِ دلبرانه ای وارد اتاق می شه.
بوی عطرش کل اتاقو پر می کنه. از روی صندلیش بلند می شه و به احترام زنی که حدس می زنم خیلی آشنا و عزیز باشه، به سمتش می ره.
زن به هر دومون سلام می کنه. می شنوم که پارسا می گه: سلام عزیزم.
نگامو از دستایی که به هم قفل شدن می گیرم. پارسا تعارف می زنه: بشین آرام جان. الان کارم تموم می شه.
ذهنم می چرخه. دل آرامی که توی کنگره ی شهریور، به گوشیش زنگ زده بود، پس ایشونن! سفید پوست، با چشمو ابروی کاملا مشکی!
نگام روی انگشتای سفیدش در حرکته، روی انگشتِ انگشتری ثابت می مونه. خالیه.
برگه ای جلوم، روی عسلی قرار می گیره. یادم میاد شرایطمو هنوز نگفتم، گلومو با سرفه ای صاف می کنمو می گم: من بیشتر از دوماه اینجا نیستم. طرح ریزی تحقیقتون، نهایتا یک ماهو نیم طول می کشه. می مونه آنالیزای آماری که با ایمیل هم کاراش حل می شه.
نگامو از چهره ی ماتش میگیرم و به این فکر می کنم که گند زدم... و الانه باز یه چیزی بارم کنه!
لب تر می کنمو می گم: نشد اس ام اسی بهتون بگم. شرایط من اینجوریه، اگه مشکلی نداشته باشین، من قراردادو امضا می زنم.
دوباره سرفه می زنم. کیف روی پام به واسطه ی ویبره ی گوشیم می لرزه. دلم می لرزه. دستی به چشمام می کشم. لعنتی! انگار عفونت به همه ی بدنم سرایت کرده. موبایلمو از کیفم بیرون می کشم. اسمِ الهام، محو می شه و به میس کال تبدیل می شه.
صدای بمش اتاقو پر می کنه.
romangram.com | @romangram_com