#نقطه_سر_خط_پارت_220
نگامو از ساعت 9 صبح می گیرم. برای اولین تاکسی دست تکون می دم. باید جاویدو ببینم.
دکمه ی شماره ی 5 آسانسورو فشار می دم. به چهره ی خودم، از استیل آسانسور نگاهی میندازم. مهم نیست که مدرکی علیه مهرانفر در مورد واردات خودرو به اسم دارو دستم نیومده. ولی پرونده اخلاقیشو کم کردن سنش و به ناحق هیئت علمی شده اشو که دارم. حتی آمار انبار داروهای خاصش که باهاشون بازار سیاه راه انداخته رو هم دارم. اونقدر مدارکم محکمو مستدل هست که بخواد یک جا هم مهرانفر و هم براتی و هم اتاق بازرگانی گمرک و خیلی از گردن کلفتا رو بزنه زمین. فقط باید تو دانشگاه، توسط خود دانشجوها شورش بشه! دانشجوها که به هم بریزن، حتما اقدام جدی انجام می شه.
جاوید گفته بود دیوونگیِ باحالیه و تا تهش هستم. هم خودم هم هاشمی، هم بچه های گروه... فقط باید جوری اقدام کنیم که ردپایی از ما نباشه.
اپراتور طبقه ی 5 رو اعلام می کنه. دستمو به بند کیفم چفت می کنمو با قدم های محکم خودمو به مطب می رسونم. وباز نهیب می زنم به دلی که هی می خواد بترسه ! بدونِ نگاهِ به تابلوی طلایی وارد مطب می شم.
از خلوتی قبلی سالن خبری نیست. شلوغه و پر از مریض. در اتاقش باز می شه و زن جوون شک پوشی بیرون میاد. از قرار گرفتنش پشت میز منشی، حدس می زنم منشیه!
گلوم می خاره و قبل از اینکه حرفی بزنم. سرفه می کنم. سلام می دمو خودمو معرفی می کنم. با خوش رویی تلفن اتاق دکترو می گیره. می خواد که منتظر بشم.
کاناپه ها همه پره. به ناچار سر پا وایمیسم. پوسترهایی که اون دفه فرصت دید زدنشو از خودم گرفته بودمو نگاه می کنم. یه پوستر از مغز و نوار مغز آدم به پوستر از طبیعت و یه قاب سه تیکه ی گل مریم... گلِ من...
به سمتِ پنجره ی سرتاسری منتهی به بالکن می رم. به خیابون خلوتِ جلوی ساختمون نگین خیره می شم. فکرم به ناکجا آباد پر می کشه. که چرا مهرانفر اینقدر اذیتم می کنه؟ اونکه جایگاهش توی دانشگاه ثابته! چه نیازی به من و سواستفاده از من داره؟! درک همچین آدمی زیادی سخته.
به ترفند انتقامم فکر می کنم. حالا که نتیجه ی دو سال تلاش و زحمتم شده انصراف از دانشگاه،انتقاممو حتما می گیرم. دستامو بغل می زنمو با نفس عمیقی به سمت سالن می چرخم. ساعت دیواری 4:30 رو نشون می ده، الانه که سروکله ی الهام پیدا شه و نگامو بین شلوغی و زیادی بیمارا می چرخونم.بیشترشون پیرن. و اون تکو توک جوون هم معلوم نیست بیمارن یا همراه بیمار؟!
صدای منشی رو میشنوم که به داخل شدن دعوتم می کنه.
در اتاقو با تقه ای باز می کنم. سرش توی برگه هاشه. حضور تغییری جدید توی صورتش توجه امو جلب می کنه! تابه حال با عینک ندیده بودمش!
--عوض دید زدن من، درو ببندو بیا تو!
از لحن کلامو تیکه ای که بهم انداخته، حرصی درو با پا می بندم تحفه ایی زیر لبی نثارش می کنم.
سرشو بالا میاره، اخمی بین دو ابروش جا خوش کرده. بی تعارف و بی توجه به نگاه خیره اش روی یکی از کاناپه ها میشینم.
کیفمو روی پام میذارم. ولی همچنان سنگینی نگاشو روی خودم حس می کنم. بدجنس می شمو به تلافی خودش می گم: عوض دید زدن من، برگه ی قرار دادو بیارید، خیلی کار دارم.
روان نویس توی دستشو روی میز پرت می کنه و تکیه اشو به صندلیش می ده. سرفه می زنم، یک ریزو پی در پی. حس می کنم بدنمم درد می کنه و گلوم که چیزی سخت راهشو سد کرده!
romangram.com | @romangram_com