#نقطه_سر_خط_پارت_218

" فردا بعد از کلاست بریم خرید تولد؟" .

سها تعارف می زنه چایی رو بخوریم. براش می نویسم " تولد کی؟ "

چند دونه کشمش می خورم. خجالت می کشم چیزی برای پذیرایی ندارم.

پیام الهام می رسه : تولد اشکان.

تو دلم تحفه ای نثارش می کنم وبعد از چند لحظه پشیمون می شم از حرفی که به اشکانی که یه جورایی به الهام مربوطه زدم.

چایی رو سر می کشم. بی هوا و بدونِ سرد کردنش. حس می کنم تا معده سوختم. باز بی اختیار بدو بیراهی نثار اشکان می کنم. بدونِ اینکه به روی خودم بیارم لیوان نیم خوردمو روی زمین می ذارم.

گلومو صاف می کنم و براش می نویسم: باشه ساعت 5 میریم

از بچه ها به خاطر پذیرایی تشکر می کنم. می خوام که لیوانا رو برای شستن ببرم ولی دختر اتاق بغلی که حالا می دونم مهتاب اسمشه، اجازه نمی ده.

روی تخت دراز می کشم. برام چند شکلک بوسه مسیج می کنه. با شیطنت براش می نویسم: از اینا واسه شهید رضایی هم می فرستی؟

پتو رو تا زیر گلو بالا میارم و مسیج تازه رسیدشو باز می کنم: منحرفِ زشت! تو خیلی کیزافدی

می خندمو براش می نویسم: منم خیلی دوست دارم.

پلک سنگینو پر آبمو با انگشت فشار می دم. نمی دونم کی و چطور چشمم تر شد؟! به دست راست می چرخمو با شب بخیری به بچه ها خودمو به خواب می زنم. اونقدر خسته و نزار هستم که زودی خواب می رم.

...

دستمو توی جیبای پالتوی قهوه ای سوخته ام فرو می کنم و با قدم های محکم، پله های معاونتو بالا می رم. گلوم کمی درد داره. دیشب با داشتن یه پتو، خیلی سردم شد. جلوی درِ بسته ی شورای انضباطی دانشجویان توقف می کنم. ناامیدانه دستگیره ی استیلو پایین می کشم ولی بسته! لحظه ای پاکت نامه ای که گوشه اش از زیر در بیرونه، توجهمو جلب می کنه

--احوال خانومِ مهندس انصرافی!

زمان برای لحظه ای واسم متوقف می شه! چشمو به روی گوشه ی پاکت نامه می بندم و سعی می کنم تمرکزم از این صدا و این لحن پر از تمسخرو تکبر، به هم نریزه. روی پاشنه می چرخم و با لبخند نصفو نیمه ای سلام می دم.


romangram.com | @romangram_com