#نقطه_سر_خط_پارت_217
دوست دارم روی تخت بشینم. فکر تنِ نمدارم و اینکه روی این تشک چند نفر خوابیدن و نشستن، منصرفم می کنه. باید یه تشک برای خودم بخرم.
چراغِ موبایلم روشن خاموش می شه و پاکتِ زرد رنگه نامه ی مهرو موم شده روی اسلاید ظاهر می شه. گرمکونو می پوشم. گوشیو چنگ می زنم و نگام از روی 912 آشنا به متن پیام سُر می خوره " تا فردا منتظرِ جوابتون برای همکاری توی پروژه هستم"
بدونِ سلام و بدونِ احوال پرسی! از خودراضیه خودخواه!
براش می نویسم: اگه قراره توی پروژه هم پنهانکاری یا دروغی باشه، روی من حساب نکنین
و دکمه ی سندو می زنم.
جملاتمو با بدجنسیِ تمام مزه مزه می کنم... حالِ خوشی می شم. تشکو با وسواس جمع می کنم و گوشه ای زیر تخت جا میدم. یکی از ملافه هامو روی تخت میندازمو پتوی مسافرتیمو روش پهن می کنم. صدای دوباره ی اس ام اسم بلند می شه
" پس اگه می تونین کمی اون زبونِ درازو کوتاه کنین، فردا بیایین واسه عقد قرارداد"
نیشم شل می شه و زیر لب بی ادبِ قدی نثارش می کنم.
گوشیو روی تخت می ذارم. صدای اذون مغرب بلند می شه و در حالیکه به سمتِ سرویس بهداشتی برای وضو گرفتن می رم به این فکر می کنم که یکی از بدی های این خوابگاه اینه که اجازه ی استفاده از دمپایی رو فرشی رو نداریم.
دراز کشیده روی تخت، به سقف خیره می شم. دلم برای تختم تنگ شده. و غرغر راحیل، و شیطنت الهام. و به این فکر می کنم خیلی وقته که دلتنگ چیزا و کسایی که دارم، نشده ام. گاهی با بعضی از کنکاش های ذهنیم به این کشف عظیم می رسم که چقدر از زندگی و زنده بودن دور شدم!. منی که همه ی دنیای بچگیم بچگی بود! و دنیای نوجوونیم نوجوونی! و حالا دنیای جووونیم شده سردرگمی!
--چایی می خوری؟
به سمتِ صدا می چرخم. توی ذهنم دنبالِ اسمشم. از سرِ شب یک ریزه که اسم می شنوم ولی یادم نمونده کی کیه؟! برخورد دو هم اتاقیم خوب و گرم بود، بچه های اتاق بغل هم خوب بودند با این حال بازم حسِ سنگینِ غریبگی بدجور ته دلم ته نشین شده بود. بلند می شمو با لبخند می گم: آره ممنون.
--پس بیا پایین.
روی زمین می شینم. دورِ جمع سه نفره ای که یکیشون از بچه های اتاق بغله. صدای یکی از ترانه های هایده از گوشی یکی از بچه ها پخش می شه. لبخند محوی روی لبم می شینه. هایده رو دوست دارم.
دختری که از خطاب بغل دستیم می فهمم شیده اسمشه، قندونِ پر از کشمشو می ذاره وسط. یادم میاد، پرستار یکی از بیمارستانای تهرانه.
سها تنها اسمیه که یادم مونده. کارمند بانک کشاورزی! لیوانا رو از چایی پر می کنه. گوشیم خاموش روشن می شه. پاکت نامه رو باز می کنم. الهامه!
romangram.com | @romangram_com