#نقطه_سر_خط_پارت_216

نگامو از اشکان می دزدم. همراه بچه ها ذوق دارم. سارا می گه باید سور بدم. راحیل هم تایید می کنه. مادر الهام می خواد که اشکان با چایی سبزی که هنوز نخورده، مزه ی علفیش زیر زبونم مزه شده، تازه کنه. یادم میاد باید با خوابگاهِ کارمندان تماس بگیرم.

...

وسایلِ پهن نشده و غیر ضرورمو بار وانت می کنم. باید ببرم باربری، از اونجا بفرستم حاجی آباد. این همه وسایل، توی خوابگاهِ کارمندان قدِ غنه.

مادر الهام میون داری می کنه و بچه ها می خوان که بمونم. هر چی فکر می کنم، می بینم غرورم اجازه ی موندن نمی ده. اشکان سکوت کرده، نه می گه نرو و نه می گه بمون. حتی معذرت خواهیم نمی کنه! حس می کنم از طرف دکتر اولتیماتیوم گرفته! از این همه قد بازی و طلبکاری لجم می گیره.

...

کارتنِ کتابای ضروریمو که با یه قابلمه، قوری ، دو تا بشقاب کاسه ، قاشق و چاقو قاطی شده رو روی زمین می ذارم. راحیل پتوی توی دستشو روی کارتن می ذاره و ساکم که دستِ الهام روی زمین کشیده می شه متوقف می شه.

مادر الهام، نگران و با لحنی مادرانه می گه: کاش خونه ی آقای دکتر می موندی. از کجا معلوم هم اتاقیات خوب باشن؟!

نگامو از میزِ خالی مدیر خوابگاه می گیرم و با لبخند می گم: همه ی بچه ها کارمندن!. عاقل و بالغ!... فکر می کنم راحت بشه باهاشون کنار اومد.

صدای زنی از پشت سر بلند می شه که : نگران بچه های اینجا نباشید. همه تایید شده اند!

لبخندم عمق می گیره و به زنِ جوونِ لاغر اندام سلام می دم.

سلاممو جواب می ده و به 4 همراهم مودبانه سلام می کنه.

توی ذهنم توصیفش می کنم... مودب، خوش پوش، خوشگلم که هست.

--مقررات اینجا رو پشت تلفن بهتون گفتم. نهایتا تا ساعت 10 شب می تونین بیرون باشید. یه معرفی نامه از محل کارتونم بیارید. اتاقِ 103 چهارنفره است دو تا تخت خالیم داره. یه نگاه بندازید اگه خوشتون نیومد اتاق 108 هم هست منتهی 6 نفره است

...

با حسی غریب از حمام بیرون می زنم. حمامی عمومی برای حداقل 20 نفر آدم. ساختمونی تقریبا قدیمی با کلی آدمِ ندیده و نشناخته! کلا حسِ خوبی ندارم. بچه ها هم رفتن و با رفتنشون این حس تقویت شده.

ساکِ لباسمو از زیر تخت بیرون می کشم. گرم کن بنفش رنگِ هدیه ی راحیلو چنگ می زنم.


romangram.com | @romangram_com