#نقطه_سر_خط_پارت_214
راحیل، کله شقی نثارم می کنه و از در گاه در فاصله می گیره و می ره.
با غیض لب می زنم: تو از خواهرم به من نزدیک تری. چرا دروغ گفتی بهم؟
می بینم که اشکای درشتش روی گونه ی تپلش سرازیر شدن. دلم چنگ می خوره. ولی با لجاجت پا روی خواسته ی دلم می ذارم تا قدمی به سمتش نرم!
از لیست گوشیم دنبال شماره ی خوابگاهِ کارمندانی که چند وقت قبل از بچه های موسسه گرفتم می گردم.
--ماری من ...
سرمو بلند می کنم و نگام روی جدالِ انگشتاش ثابت می مونه.
--معذرت می خوام. اشتباه کردم.
می دونم تا نگم بخشیدمت ول کن نیست. با اخمی ناخودآگاه، می گم: خیلی خب بخشیدم. بار آخرت باشه
لرزش بی صدای گوشی توی دستم، مانع ادامه ی خط و نشونی که قرار بود واسه اش بکشم می شه و با تعجب به اسم دکتر خواجه خیره می شم. دکمه اتصالو فشار می دمو آروم می گم: بله؟
--قبلا بهت گفته بودم تو ذاتا اپیدمیولوژیست به دنیا اومدی دیگه نه!؟
صداش پر از انرژیه و جمله ای که پر از تعریف برای دانشجویِ انصرافیِ ترم آخر کارشناسی ارشد... این خوبه یا بد؟!
از روی تخت چوبیِ خشک بلند می شمو می گم: سلام استاد، خوبید؟
--سلام. ممنونم. سایت WHO رو دیدی؟
دستی پشتِ کمر الهام می ذارمو به جلو هدایتش می کنم. می بینم که نگاش پر از شرمندگیه
هالو رد می کنیم و زمزمه می کنم: نه! اتفاقی افتاده؟
-- یعنی می خوای بگی خودتم خبر نداری که تیتر مقاله ات روی صفحه ی اصلی WHO هستش؟
romangram.com | @romangram_com