#نقطه_سر_خط_پارت_212
--چه فرقی داره خانوم زارع؟
- فرقش اینه که اگه می خواستین این خونه رو به یکی غیر از من اجاره بدین بازم همین حرفا رو تحویلش می دادین؟ که خونه مالِ دوستِ شماست و فعلا ساکنِ عسلویه است؟ ببین آقای رضایی، درسته دخترم، درسته دنبال جایی واسه دو ماه سکونتم، درسته دنبال یه جای ارزون و مطمئنم، اما نه اینجوری، و اصلا دوست ندارم طرف حسابم، بخواد بهم دروغ تحویل بده. چه اشکالی داشت بگین خونه مال مادر دکتر پارساست؟ چه نیازی بود بگین مالِ دوستتونه که ساکنِ عسلویه است؟
-- قبول دارم نباید دروغ سر هم می کردیم. حالا شمام کوتاه بیایین
نگامو از پنجره می گیرمو به الهام که به عادت همه ی وقتایی که نگرانه و با گوشه ی ناخنش درگیر می شه، می دم. و آروم لب می زنم: اگه دروغ تحویلم نمی دادین، خیلی بهتر بهتون اعتماد می کردم و کوتاه میومدم. دلیل این پنهان کاری هنوز واسه من روشن نشده، و اگه نمی خوایید که چیزی در این مورد بگین، اصراری نیست... قرار دادو فسخ کنین. خونه رو تحویل می دم.
می بینم که الهام رنگ به رو نداره و بی صدا اسممو به لب میاره. صدای اعتراض رضایی توی گوشی می پیچه: ای بابا، چرا شما اینجوری هستین مریم خانوم؟ همه اش زیر سرِ علیه، من کاره ای نیستم. بذارید خودش بیاد، سنگاتونو با هم وابکنین.
حرصی به سمت پنجره می چرخمو لب می زنم: طرف حسابِ من شمایید نه دکتر پارسا! مگه شما، به وکالت خانم مرتضوی برگ قرار دادو نیاوردین واسه امضا
-- بابا خونه مال خود دکتر پارساست. مادرِ مرحومشون، خونه رو به ایشون دادن. از اونجایی که هنوز کارای انحصار وراثت انجام نشده، خونه به نام خاله زهراست. تمام قراردادی هم که امضا شده، یه چیز فرمالیته است. بنا به خواست دکتر پارسا، اسمشونو وسط نیاوردیم. نظرشون این بود اگه می فهمیدین خونه مالِ ایشونه، امکان داره موافقت نکنین.
گیج و منگ از حرفایی که مسلسل وار توی گوشی می پیچه به خیابونِ خلوتِ ساعت 10:30 خیره می شم. صدای راحیلو از پشت سر می شنوم که می گه چایی آماده است و نفسِ عمیق رضایی توی گوشی، و سکوت احمقانه ی خودم!
پنهان کاری! قرار دادِ فرمالیته ی خونه! خونه ای که متعلق به دکتر پارساست و به دروغ و حتی توی قرار داد، به اسمِ مادرشه! صدای مهرانفر توی ذهنم منعکس می شه: تویی که از پسِ کوه های علی آباد کتول اومدی!
آروم لب می زنم: لطفا قرار دادو لغو کنین. تا عصر خونه رو تحویل می دم.
و بدونِ اینکه منتظر حرفو کلامی از جانبش باشم، تلفنو قطع می کنم.
می چرخمو می بینم الهام هنوز با گوشه ی ناخنِ اشاره اش درگیره، و راحیل توی درگاه در خشکش زده. نگامو به وسایلم می دم. دنبال کیف کتونم می گردم. کارت ویزیتشو توی کیف گذاشتم. شاید اگه راستشو گفته بود، توی این خونه می موندم. زیر نگاه هردوشون، کیفمو چنگ می زنمو کارتو بیرون می کشم. زیر لب زمزمه می کنم: شما برید چایی، منم الان میام
صدای پر بهت راحیلو می شنوم: می خوایی خونه رو پس بدی؟
با اوهومی شماره رو می گیرم و صدای پر بغض الهام زیر گوشم می شینه: مریم غلط کردم. چیزی توی دلم جابجا می شه. و بغض می شه و توی گلوم می شینه.
و راحیل زمزمه می کنه: مریم، دیوونه شدی؟ خونه به این خوبی! چرا اینقدر سخت می گیری؟
و من توی ذهنم دنبال جوابی به این سوالِ سخت می گردم، که چرا سخت می گیرم؟ و فقط یه جواب می گیرم که درد داره احمق فرض بشی! که احمق فرض شدن، تو رو میشکنه! و حسِ تلخ احمق فرض شدن، تنها منو به دونفر ختم می کنن. امیرپارسا، و مهرانفر... اونقدر تلخه که همه ی رگو پیمو تو حصار خودش، گرفته.
romangram.com | @romangram_com