#نقطه_سر_خط_پارت_211
و بدونِ اینکه کارتن کتابا رو از جلوی در بردارم، وارد هال می شم.
خونه ای پر از اثاث، که متعلق به دکتر پارساست! وشاید مادرش! این همه لطف و بذل و بخشش از یه کلان شهری بعیده! یه واحد دو خوابه، واقع در شمال شهر، باکلی اثاث، فقط با برجی 100 تومن؟! خوش بینانه ترین نگاهِ ممکن واسه تماشای این حالت اینه که، دلش سوخته و خواسته لطفی کنه؟!
پوفی کلافه می کشم و تمام زوایای هالو از نظر می گذرونم. باید حسابمو با اشکانو دکتر تسویه کنم. تا مطمئن نشم در قبال این لطف چی از من می خواد، محاله که توی این خونه بساطمو پهن کنم!
***
نگاه کلافمو از هال می گیرم و در حالیکه به سمتِ تک اتاقی که درش بازه می رم رو به الهام اشاره می زنم که توی اتاق منتظرشم.
بی توجه به کارتنای وسایلم که گوشه ای از اتاق گذاشته شده، روی تخت یک نفره ی خالی که زیر پنجره ی یک مترو نیمی اتاق قرار داره می شینم. نور خورشید توی اتاق پهن شده و انعکاس نور از سرامیکای سفید، چشممو می زنه.
با احساسِ حضور الهام، سر بلند می کنم. قیافه ی ناراحتش چیزی نیست که، خشمِ درونمو تسکین بده. اون قبل از اینکه نامزد و یا گزینه ای برای ازدواج با اشکان باشه، دوستِ من بود! دروغش و خر فرض شدنِ از جانبش زیادی برام گرون تموم شده بود.
پوفی کلافه توی دلم می کشم. امروز روزِ من بود! امروز خطی جدید و شروعی جدید بود! قرار نیست احمق فرض بشم!
لب باز می کنم و می گم: شماره ی اشکانو بده
--مریم اشکان ...
حرصی گوشیو از جیب بافتم بیرون می کشمو می گم: شمارشو خواستم، نه توضیح نه توجیه
از در فاصله می گیره و با من من شماره رو می ده
بوقِ دوم نخورده، بله ی اشکان توی گوشی می پیچه
نفس می گیرمو سرد می گم: زارع هستم.
--بـــــــه خواهر زنِ عزیز. اسباب کشی کردین بالاخره....
مشت چپمو عصبی روی چوبِ تخت می کوبم می گم: دلیل این همه پنهان کاری چیه؟ الهام گفت خونه، مالِ دوست شماست، نه مالِ مادر دوستتون.
romangram.com | @romangram_com