#نقطه_سر_خط_پارت_210
نمی خوام با این حرفش، احساس ضعف کنم، و دوست ندارم دنبالِ ریشه ی این حسِ ناخوشایندِ نظر دهی راجب تیپ قیافه و هیکلم که بر می گرده به امیر بگردم. که من برای خطوط گذشته، نقطه ای گذاشتم، به بزرگیِ همه ی زجرایی که کشیدم!
--بدین کمکتون کنم.
بی توجه به دستِ دراز شده اش، به سمتِ واحدِ اجاره ایم می رمو می گم: ممنون، می تونم.
درِ نیمه بازِ واحدو با اشاره ی پا، باز می کن. صدای الهام و راحیل و سارا، توی واحد پیچیده. نامردا همه اش سه تا از کارتنا رو کمک کردن!
در رو با پا می بندم. در که بسته می شه، آنالیز گرهای مغزیم، تازه فعال می شن. دکتر پارسا، حتی نپرسید اینجا چیکار می کنم! انگار نه انگار که برای اولین باره توی این ساختمون همدیگه رو می بینیم!
--اومدی؟ چیزی اون پایین دیگه نمونده؟
نگاهِ فکریمو به الهام که دست به کمر داشت سوال می پرسید، دادم. نهِ آرومی گفتم و کفشامو از پام در آوردم.
سوال ذهنمو بلند به زبون میارم: الی، صاحب خونه دکتر پارساست نه؟!
جاخوردنشو به وضوح می بینم و قبل از اینکه حرفی بزنه، می گم: قردادی که دیروز امضا زدم، توش قید شده بود صاحب خونه، خانوم مرتضویه
ذهنم می چرخه. دکتر مرتضوی!! پزشک معالجِ تبریزم! داییِ دکتر پارسا!
الهام گفته بود صاحب خونه، دوستِ اشکانه، که توی عسلویه است! ولی اصلا توجه نکرده بودم که خانوم زهرا ساداتِ مرتضوی، نمی تونه دوست اشکان باشه!
چقد من گیجو خنگم!
--اشکان خواست ...
کلافه و عصبی، کارتن رو روی زمین می ذارم و میونِ حرفش می پرم: اشکان هر چی خواست به خودش مربوطه، تو چرا از گیجی من سواستفاده کردی؟
--اتفاقی افتاده دخترا؟
با صدای مادر الهام، سکوت می کنمو نگاهِ دلگیرمو ازش می گیرم. آروم لب می زنم: نه خاله جان.
romangram.com | @romangram_com