#نقطه_سر_خط_پارت_209
روی دستِ راست می چرخم. پلک می زنم و از ته دلم قول می دم. من این خطِ پر از خرابی و ویرانی رو، با خطوط بعدی جبران می کنم. قول می دم.
پس نقطه سرِ خط.
امروز روزِ شروعه. شروعی تازه، برای ادامه ی زندگی
...
آهنگ آن شرلی، توی اتاقکِ آسانسور پخش می شه و با دلی که از خوشی به هیجان اومده، به آهنگ گوش می دم. سبکم و کاملا سرخوش. مهم نیست که ترمِ آخر، درست وقتی که باید پایان ناممو تحویل بدم، از دانشگاه انصراف دادم. مهم نیست که دیگران چی می گن و آینده قراره چه خبر باشه. مهم اینه که امروز سبکم! شاید به خاطرِ خوابیه که دیدم، ولی بیشتر از اون بخاطرِ قولیه که به مامان نازگلو خودم دادم.
خطوطِ زندگیِ من همچنان جریان داره. من همونیم که رتبه ی یک کنکورِ ارشد شدم. ارشدی که توی کل کشور فقط 32 نفر پذیرش داشت. بدونِ رفتن به هیچ کلاس کنکوری.
من همونیم که تافل زبانمو در عرض یک سالو نیم گرفتم. همونیم که مقاله ام توی WHO ثبت شده. همونیم که بعد از خیانت کسی که فکر می کردم عشقمه و مرگِ پدرم، بلند شدم رفتم ورزقان و بر خلافِ تصور و باور همه ی اونایی که فکر می کردن، مدیریت سلامت بحران، سوسول بازیه، ثابت کردم که مهمه، که اگه دستِ کم گرفته بشه، فاتحه ی منطقه ی بحران زده خونده است! آینده، مالِ منه! و همه ی اون چیزایی که قراره به سرم بیاد، بخش اعظمش، نتیجه ی تصمیم گیری ها و اعمال منه! زندگیِ من هدیه ای از سمتِ خداست و از الان هیچ قصدی برای تلف کردنش ندارم...
اپراتورِ آسانسور طبقه ی 4 رو اعلام می کنه. کارتنِ کتابامو توی دستمو کمی جابجا می کنم، تا بتونم درو باز کنم. نمی شه!
پشتمو به در تکیه می دم و با فشاری، درو به سمتِ عقب هل می دم. دعا می کنم، کسی توی راهرو منو با این قیافه و حرکت نبینه. تنها جلومو که به واحدِ همسایه دید داره می بینم. کمی تکیمو از در می گیرم. ولی به خاطرِ سفتیِ فنر، در با حرکتی ناگهانی بر می گرده و به کمرم می خوره. از جدالم با در، به خنده میفتمو باز، درو به عقب هل می دم.
اینبار با احتیاط تکیمو از در می گیرم، مشامم پر می شه از بوی عطری آشنا و قبل از اینکه توی ذهنم دنبالِ صاحبِ عطر بگردم، صدای بمش از پشتِ سر تکونم می ده.
--با همه سرجنگ، با درم سرِ جنگ؟!
از در فاصله می گیرم و با یه جفت تیله ی سیاه خندون مواجه می شم.
دستشو به در تکیه داده، تا برنگرده. و اولین چراغِ سوال ذهنم روشن می شه: دکتر پارسا اینجا چیکار می کنه؟!
لبخند می زنم و بی توجه به کنایه اش می گم: فنرش سفته
یه تای ابروش بالا می پره و با بدجنسی می گه: شایدم تو زیادی سبکی!
بی اختیار لبهام جمع می شه. از اینکه اینطور مستقیم کسی راجبم نظر بده، خوشم نمیاد.
romangram.com | @romangram_com