#نقطه_سر_خط_پارت_208

مشتی آب روی آرنج دست راستم می ریزم. آبش اونقدر سرده که خوابو به کلی از سرم پرونده.

" این تویی که خودتو نبخشیدی"

برای کشیدن مسح پا خم می شم. " فقط چسبیدی به اون تیکه سنگو همه ی حواستو دادی بهش و از زندگی غافل شدی"

نفس عمیقی می کشمو راست می شم. بعد از گذشت 4 ماه تازه خواب مامان نازگلو دیدم. چقدر می شه به خوابی که قبلش با دلتنگی خود مامان نازگل خوابم برده، اعتماد کرد! اصلا چقدر می شه به خواب اعتماد کرد!

...

دونه های سبزِ تسبیح، چشممو زد. بی اختیار دست بردمو تسبیحو برداشتم. هرچقدرم که نشه به خواب اعتماد کرد، به دو دوتا چهارتای ذهنم که می شه! اینکه الان زنده ام و نفس می کشم. یعنی فرصت دارم. مامان نازگلم گفته بود، بدبخت اونه که از رحمت خدا ناامید باشه! حرفِ همیشگیش بود! به من و قاسم بارها و بارها گفته بود و حالا توی خواب!

بالِ جانمازو بالا می زنمو جمعش می کنم. اتاق جایی برای نماز خوندن نداشت مجبور شدم توی هال جانمازمو بندازم. به آرومی وارد اتاق شدم. الهامو آروم صدا زدم و خودم روی تخت دراز کشیدم. راحیل نماز نمی خوند و سارا می گفت، برای نماز صبح بیدارش نکنیم.

خیره به سقف اتاق باز فکر کردم. یعنی مامان منو بخشیده؟

فقط چسبیدی به اون تیکه سنگ و از زندگی غافل شدی!

این تیکه سنگ ، صخره ی پرتگاهم بود! و کابوس تکراریِ خیلی از شبهای سختم!

چقدر دلم تموم شدن می خواد!

از اون تموم شدنایی که بشه نقطه سرِ خط...

دوست دارم باور کنم که بخشیده شدم. که مادرم مثل سابق دوستم داره. و هنوز برای حاجی بابا، ته تغاریِ مهربونشم.

دوست دارم آخرِ تهِ خطی که رسیدم، نقطه ای بذارمو برم سر خط!

که من این تهِ خطِ ناخوشآیندو حاضرم با خطوطِ بعدی جبران کنم!

خودِ مامان نازگل گفته بود تا نفس می کشی، یعنی فرصت برای زندگی کردن داری. یعنی خدا بهت امید داره!


romangram.com | @romangram_com