#نقطه_سر_خط_پارت_207
مادر الهام، از اشکان راضی بود. و از خانواده ی اش. می گفت مردمای خوبین. می گفت مطمئنم که الهام انتخاب درستی داشته و آخرِ هر بحثِ مربوط به الهام، براش آرزوی خوشبختی می کرد.
به سمتِ چپم غلت می خورم و به این فکر می کنم، حتی روحِ مادرم اگه نخواد که واسه خوشبختیم آرزو کنه حق داره.
قلبم می گیره و توی ذهنم دنبال تعداد سالایی می گردم که مامان نازگلو ندارم!
خیلی زیاده، اونقدر که یادم نمیاد کی داشتمش! اونقدر که سالهای داشتنش، خیلی دور و دست نیافتنیه. و عمیقا حس می کنم دوست دارم کنار مادرم بشینم و براش حرف بزنم. و برام حرف بزنه.
از دختر کدخدایی بگه، که پدرش، داماد شد و دخترای زن اولش آواره. از کد خدایی بگه که قصه های بذل و بخشش، تا چندتا روستا بالاترو پایین ترو پر کرده، ولی دختر خودش، با سه تا یتیم، توی کَپَر زندگی می کرد. دختر کدخدایی که مادربزرگم بودو یکی از اون سه یتیم، مادرم.
از خودش بگه و علاقه اش به درس خوندن، و تعصبِ داییِ 15 ساله ام که نمی ذاشت مادرم مکتب بره. و مادرم که خودشو سه شبانه روز زندانی کرد، گریه کرد، غذا نخورد، شاید دایی دلش بسوزه و بگه تک خواهرم، بره درس بخونه.
برام بگه که با داشتنِ عباس و زینب و معصومه ی شیطون و بارداریش، چطور معدل سال سوم نهضتش 17 شد.
اشکِ گرمی که روی صورتم نشسته رو پس می زنم. به راست غلت می زنمو توی دلم، زمزمه می کنم: دلم برات تنگ شده!
چشمم بیشتر می سوزه. تو دلم حمدو سوره می خونم و حس می کنم، دلم برای حاج بابا هم تنگ شده. و چهره ی سبزه اش توی اون لباس شلوار سفید و کلاه عرق چینِ عربیش، توی ذهنم نقش می بنده. و باز حمدو سوره می خونم. و اونقدر صلوات می فرستم که خوابم می بره!
با صدای الله و اکبر اذون صبح از خواب می پرم.
احساس سنگینی که از تو خواب روی قلبم نشسته، هنوز باهامه . کاش خواب نبود! کاش همه چی واقعی بود! مامان نازگل و حاجی بابا! نفس می گیرمو چیزی شبیه آه از دلم بلند می شه. صدای مامان نازگل توی ذهنم زنگ می خوره: ما با تو قهر نکردیم، این تویی که با خودت قهری. این تویی که خودتو نبخشیدی! بدبخت و بیچاره اونه که از رحمت خدا، مایوس بشه! نکنه مایوس شدی؟
با سر انگشتام، قطرات داغ اشک روی گونه امو می گیرم. به قصد وضو گرفتن، روی تخت نیم خیز می شم.
با صدایِ بی صدایی به سمتِ سرویس بهداشتی می رم.
به چهره ی خواب آلودم توی آینه خیره می شم.
" فقط چسبیدی به اون تیکه سنگ و همه ی حواستو دادی بهشو از زندگی غافل شدی"
توی ذهنم دنبال تیکه سنگ می گردم. تیکه سنگی که مامان گفته بود بهش چسبیدم! دستمو زیرِ شیر آب می گیرم. سرده، مشتِ آبو به صورتم می زنم. یادم میاد، توی خواب، باز لبه ی پرتگاه وایساده بودم. همون پرتگاهی که تهش به مارهای زنگی ختم می شد. اطراف پرتگاه، پر از صخره های سنگی بود. مشت دومو می زنم و ناامیدانه توی دلم زمزمه می کنم: همه اش خواب بود! کسی که به خواب نباید اهمیت بده!
romangram.com | @romangram_com