#نقطه_سر_خط_پارت_206
--آره بابا. از دوستای آقا اشکانِ
برای رفتن به مطب هم گفته بود دوست آقا اشکانه... به کنایه و لبخند می گم: یه وقت این دوستِ آقا اشکان، در نیاد بشه دکتر پارساها؟
می خنده و همراه خنده اش منم می خندم
--نه دیوونه. دوستش یک سالی هست رفته عسلویه. هر سه ماه یک بار این طرفا میاد. گفتم که... خیلی وقته دنبال یه آدم مطمئنه که مراقب خونه و زارو زندگیش باشه.
---خب خانوم زارع، اگه راضی هستین، بیایید برگِ قراردادو هم امضا کنین.
انگار اینبار بر خلاف هزاران بارِ قبل، همه چی دست به دست هم داده بودن، که بی دردسر کارام راه بیفته. تا خونه هست، چه نیازی به خوابگاه ودردسراشه؟! مخصوصا که خونه به محل کارم تقریبا نزدیکه و وسایلش کامله.
مفاد قراردادو می خونم. همه چیز منصفانه است. زیرشو امضا می زنم .
قرار می شه فردا صبح وسایلامو به اینجا منتقل کنم و حالا به خوابگاه برگردیم.
...
روی تختم دراز می کشم. نیم ساعتیه که اتاق غرق تاریکیه و من بلاتکلیف طول و عرض اتاق و آشپزخونه و هالو به بهانه ی جمع کردنِ وسایلم طی می کنم. آخر کارم، صدای راحیل و سارا در اومد که بسه و بذارم که بخوابن.
ساعدمو روی پیشونیم می ذارم. صدای کم جونِ عقربه ی ثانیه شمار ساعتم، گوشمو نوازش می ده. همیشه از گوش دادن صدای ثانیه شمار ساعتم، حالِ خوبی می شم.
چشم می بندمو از پشتِ سیاهیِ پلکم افکار به سمتم هجوم میارن. پروژه ی یک ساله ی دکتر پارسا، زیادی وسوسه انگیزه! اونقدر درگیر جمع کردن وسایلم بودم که یادم رفت تماس بگیرم. باید بگم دو ماه بیشتر تهران نیستم و اگه مشکلی ندارین بعد از شروعِ پروژه، آمارو برام میل کنین و از طریق اینترنت نتیجه رو براتون گزارش کنم. فردا حتما باهاش تماس خواهم گرفت.
به راست غلت می زنم. الهام و مادرش، کفِ زمین، کنار هم خوابیدن!
قرار بود سه شنبه ی دوهفته ی دیگه، عقد کنه. اونم تبریز، خونه ی اشکان!
پرسیده بودم مطمئنی؟ و جوابش به همه ی نگرانیم، یه لبخندِ خجول بود.
می ترسیدم. می ترسیدم رضایی اون چیزی نباشه که داره نشون می ده.
romangram.com | @romangram_com