#نقطه_سر_خط_پارت_201

--آره

کسی که اونطور بی نقص یه پروژه رو ارائه داده، چه نیازی به من داره؟! نگامو از دانشگاهِ دورهامِ سیاه رنگی که توی بسترِ طلایی حک شده می گیرمو زمزمه می کنم: یا خیلی دیوونه بوده برگشته ایران، یا خیلی پول...

در با تقی باز می شه و مرد سیاه پوش توی قاب در. حرف توی دهنم می ماسه و نگام روی صورتِ شش تیغش ثابت می مونه. با لبخندِ نصفو نیمه ای خوش آمد می گه. از در فاصله می گیره و به رضایی سلام گرمی می ده. و به این فکر می کنم که به ما سلام نکرد!

به سمتمون می چرخه و با اشاره ی دستو بفرماییدی می خواد که وارد مطبش بشیم. روی نگاه کردن بهشو ندارم. چه برسه سلامی که به زبون آورده نشده رو بگم! لبمو از داخل به دندون می گیرمو نگامو به درِ چوبی سوخته ی مطبش می دم.

رضایی پیشنهاد می ده تا ما روی پروژه بحث می کنیم، با الهام خانوم! برن ترمینال دنبالِ مادرش! و من همه ی ذهنم علامتِ سوالی می شه که الهام از کی این همه تودار شده که این چیزا رو به من نگفته؟! نگاهِ دلگیرو ملتمسمو به الهام می دوزم که نره. قرار بود با هم بریم دنبال خونه! نه روی یه پروژه با مردی که از قضا موبایلشو به بادِ فنا داده بودم، که نگاهِ آخرش توی کنگره، نگاه یه مال باخته به دزد بودو، بحث کنم. قرار نبود بره دنبال مادرش.

با لبخندی پلکاشو روی هم می ذاره و همراهِ آقا اشکانش خداحافظی می کنه . گیج و منگ از این اتفاق و این منگنه، دستمو به بندِ کتونِ کیفم چفت می کنم. نامردا حتی نظرمو در مورد همکاری کردن یا نکردن هم نپرسیده بودن. الهام از کی این همه با من غریبه شده بود و با اشکان صمیمی؟

--احوالِ خانومِ مهندس!

به سمتش می چرخم. مهندس خطاب شدن، برای دانشجوی انصرافیِ ترمِ آخر ارشد، عذاب آوره! ولی بیشتر از اون، رودروایسیِ که می شه با این مردِ سیاه پوش داشت!

به جون کندن، لب می زنمو چیزی شبیه سلام، از بینش خارج می شه.

صدای گرمو گیراش، توی طبقه ی 5 خلوت اکو می خوره: سلام. بفرمایید لطفا

یادم میاد که امروز پنجشنبه است. و خلوتیِ تقریبیِ ساختمون پزشکانو بسته بودنِ در مطبش، برای همینه.

با بسم اللهی در درل، واردِ مطبش می شم.

مطبی با دیزاینِ یک دست شیری و شکلاتی. از ترکیب اسمش، بی اختیار لبخندی روی لبم میاد و سعی می کنم برای حفظِ کلاسم نگامو ازپرده هایِ شکلاتی و تورهای شیری و اون یک دست کاناپه ی چرمِ شیری و گلدونای اقاقیای کنارِ پنجره ی سرتاسری که به بالکن ختم می شه بگیرمو بیشتر از این کنجکاوی نکنم. حتی فرصتِ دید زدنِ پوسترای پزشکیِ روی دیوار رو هم از خودم گرفتم!

با صدای بسته شدنِ در، وحشتِ عمیقی توی دلم سرازیر می شه. اصلا رو چه حسابی من توی مطبِ خلوت پا گذاشتم؟! رو چه حسابی الهام منو با این مرد تنها گذاشت؟! سادگی و ساده دلی تا کی و کجا

صدای نزدیک شدنِ قدمهاشو می شنوم و دعوتش به اتاقِ کار.

نفس عمیقی می کشمو سعی می کنم همه ی افکارِ منفی و ترسی که دارمو پس بزنم. نمی خوام به داستانایی که از رابطه ی پزشکا و منشیاشون ویا بیمارشون شنیدم، فکر کنم. بندِ کتونِ کیفمو بیشتر فشار می دم. از کنارِ میزی که مطمئنا برای منشیه، رد می شیم و به در چوبیِ قهوه ای سوخته ی نیمه باز می رسیم. در رو تا آخر باز می کنه و تعارف می زنه که اول وارد شم. با ببخشیدی، از کنارش رد می شم. مشامم پر می شه از بویِ عطر مردونه ی تلخش. و باز ذهنِ کنجکاوِ بچه گونه ام سوال می پرسه که چرا مردا به بوی تلخ علاقه دارن؟!


romangram.com | @romangram_com