#نقطه_سر_خط_پارت_200
به محض متوقف شدن ماشین، هر دو از ماشین پیاد می شن
الهام دستی به شیشه ی ماشین می زنه و خندان می گه: پیاده شو دیگه.
نگامو از تابلوی ساختمان پزشکان نگین می گیرم و شیشه رو می دم پایین : شما بیرن تا برمیگردین من اینجا منتظر می شم.
--دیوونه، اصل کاری تویی، پاشو دیگه
متعجب از ماشین پیاده می شمو آروم می پرسم: واسه چی؟ چیزی شده؟
--نه، یکی از دوستای اشکان می خواد طرح یه تحقیقو بریزه، ولی نیاز داره با یکی که این کاره است مشورت کنه، منم تو رو معرفی کردم.
با تکون سر برمیگردمو شیشه رو بالا می دمو در همون حین می پرسم: حالا کیه؟ چکارست؟
--بیا خودت می فهمی
پوفی می کشیمو درو می بندم. آقا اشکان با ریموت درارو قفل می کنه و هر سه به سمتِ ساختمون شیکِ تازه ساز راه میفتیم.
ساختمونی با 8 طبقه و 32 واحد. با کفِ مرمر و دیوارهای پلاک شده. درست در تیپ و شانِ شمالِ شهر.
وارد آسانسور که می شیم، آقا اشکان دکمه ی 5 رو فشار می دن. و من به این فکر می کنم که چه گیری به اسمش و آقا خطاب کردنش درست به ادایِ الهام، حتی توی ذهنم دادم.
در بعد از صدای اپراتور باز می شه. قدم جلو می ذاریم و جلوی واحدِ بسته ی 20 توقف می کنیم. نگام روی مستطیل استیلی که اسمی رو در خودش جای داده ثابت می مونه. دکتر علیرضا پارسا جراح و متخصص مغز و اعصاب از دانشگاه دورهام انگلستان.
دکتر علیرضا پارسا. جراح و متخصص مغز و اعصاب از دانشگاه دورهام انگلستان
توی کسری از ثانیه ذهنم فلش بک می خوره. حضورش توی کنگره ی بین المللی یک ماه قبل. لهجه ی غلیظ انگلیسی و پژوهشِ بی نقصش. دزدیده شدنِ موبایل گرون قیمتش! خاک برسرم شد رفت!
رضایی تلفنی اعلام حضور پشتِ در مطبش می کنه.
رو به الی زیر لبی می گم: دوستی که می گفتی دکتر پارسا بود؟
romangram.com | @romangram_com