#نقطه_سر_خط_پارت_199

با حرص می غرم: مطب برای چی؟ قرار بود بریم یه خوابگاه رو ببینیم.

عوض این حرفا دوست داشتم بپرسم اصلا چرا به رضایی جواب مثبت دادی. دوست داشتم سرش داد بزنم. حتی بزنمش. بغض داشتم. دلم سنگین بود. اونقدر سنگین که دوست داشتم یه گوشه بشینم و هیچ کس نباشه. حتی خودم.

حس غریبه ای رو بین الهامِ دوست و رضایی که حالا به چشم دشمن می دیدمش، رو داشتم. پر بودم از احساسات متضادِ دیوانه کننده.

دلجویانه به سمتم برمی گرده و میگه: آقا اشکان یه خونه رو سراغ دارن. اگه خوشت نیومد میریم خوابگاهوو هم می بینیم. خوب؟

چقدرم که صمیمیتشون زیاد بوده که راجبِ خونه و مسائل مربوط به من هم با هم مشورت کردن! چقدرم که آقا اشکان، حواسش پی اجرای پیشنهاد خانومش بوده؟ اصلا حس خوبی نسبت به محبت قلمبه شده ی آقا اشکان نداشتم.

تلخم. و با همون تلخی می پرسم: مطب برای چی؟

رضایی از تو آینه با چشمای چراغونی خندان می گه: اوامرِ استادِ اعظمه. امر کردن که شما رو ببینن

از شوخی مسخره اش دستمو به نشونه ی برو بابایی تکون می دم و رو به الی خطو نشون می کشم: شب که خوابگاه می رسیم!

می خنده و رضایی می گه: همیشه اینجوری هستین؟

خنده ی الهام بلند تر میشه و عصبی و با اخم می گم: چجوری؟

--جنگجو! با چنگالای آماده برای ...

صدای خندان الهام بلند می شه که: خواهش می کنم

و این خواهشش یعنی آتش بس.

ولی نمی تونم و با همون لحن می گم: اختیار الهام دست خودشه. بله رو گفته، خب... گفته دیگه. ولی من هنوزم پای اون حرفی که جلوی خوابگاه بهتون زدم هستم.

می خنده و می گه: اگه خدای نکرده الهام خانوم از دست ما ناراحت شدن، گردن ما از مو باریک تر. ما در خدمتیم.

نفس عمیقی می کشمو سکوت می کنم و در همون سکوت به شلوغی خیابون خیره می شم. چی می تونستم بگم؟! تا همینجاشم شاید زیاده روی کرده بودم.


romangram.com | @romangram_com