#نقطه_سر_خط_پارت_198
آروم به هر دو سلام می دم. رضایی تعارف می زنه که سوار شم . و الهام به عقب اشاره می کنه. بی اختیار اخمی میونِ ابروهام می شینه و به ناچار سوار می شم. بخاری ماشین هوای داخلشو کاملا گرم کرده. گرماشو دوست داشتم. ولی کاش، ماشین رضایی نبود
--خواهر خانوم ماچطورن؟
گیجو منگ به چهره ی خندان رضایی که از تو آیینه منو مخاطب گرفته خیره می شم. همه اش 4 کلمه است، ولی نه هضم می شه و نه درک.
با اوهومی گلمو صاف می کنم و بدون رودوایسیو می گم: خانوووم!... خواهر خوانووم... بچه پرروو
الهام می خنده و رضایی با لبخند جلو رو نگاه می کنه
پرحرص می توپم: از کی اون وقت؟
می خنده و از تو آینه می گه: از همون مردادی که تو ورزقان تشریف داشتین
واقعا که زبون بازِ قهاریه. مرتیکه ی ...
مشت می کنم تا دستم با ضرب به صندلیش برخورد نکنه. این روزها اونقدر زود عصبی می شم که کنترلِ رفتارم کمی سخت شده. می غرم: یواش تر آقای مهندس. شما هنوز همون آقای رضایی هستین و الهامم هنوز خانوم بهرامی.
پیروز مندانه لب می زنه: اون که صد البته، ولی 10 روز دیگه ایشونم می شن خانوم رضایی
گیجو منگ نگامو بینِ رضاییو الهام می چرخونم. کلمات تا رو زبونم میومدو پر می کشید. این چی می گفت؟ مگه الهام بله رو گفته بود؟
متعجب الهامو صدا می زنم
و الهام با لبخندِ خجولی رو برمیگردونه.
رضایی: خب اول کجا بریم؟
نه، این امکان نداشت. الهام چطور به این سرعت تصمیم گرفته بود؟ همه اش یک ماه و نیم آشنایی و صحبت! بس بود؟
صدای زمزمه ی الهامو می شنوم که می گه: اول بریم مطب، بعدش خونه رو می بینیم.
romangram.com | @romangram_com