#نقطه_سر_خط_پارت_197
صدام می لرزه. خودمم می لرزم. بند کیفمو چنگ می زنمو می گم: این سوالو جوابا اذیتم می کنه. راحتم بذار
سکوت می کنه. قطرات درشت اشکش رو گونه ی سفید و تپلش غلط می خوره. همه ی وجودم مچاله می شه. مچاله ی مچاله. باختنم رو و شکتنمو تو تک تک اشکای الهام می بینم.
دستمو به بند کیفم چفت می کنمو با خداحافظی زیر لبی از اتاق بیرون می زنم.
دستامو توی جیب بافت سفیدم فرو می کنم و در حالیکه تو خودم مچاله شدم، از کنار خیابون رد می شم. کارای تسویه حسابم با دانشکده، امروز و فرداست که تموم شه.
حالا که انصراف داده بودم، شکایت مکتوبی رو برای دفتر ریاست جمهوری نوشته بودم. نوشته بودم که به خاطر تهدیدای مهرانفر مجبور به انصراف شدم. نوشته بودم برادرش ریاست بازرسی کل رو به عهده داره و می خوام که از ستاد شما، فردی شخصا پیگیر موضوع باشه. نوشته بودم فساد اخلاقی و علمی فراوانی داره و در آخر یه کپی از پرونده ی اخلاقی بیمارستان رسولشو هم ضمیمه کرده بودم.
جاوید می گفت اگه خود دفتر ریاست جمهوری شخصا پیگیر باشه، می تونی دوباره برگردی دانشگاه. ولی قاسم می گفت با تعریفی که تو از مهرانفر داری، تهران برای تو دیگه جای موندن و درس خوندن نیست. و سربه نیست کردن یه دختر غریب و تنها، توی یه همچین شهری، کار راحتیه . گفته بود به محض پایان تسویه حسابم برگردم حاجی آباد. قول داده بود تا 3 ماه دیگه، مقدمات سفرمو به دبی و از اون ورم، استرالیا فراهم کنه. به کمک دوستش پیگیر کارام توی یکی از دانشگاه های اونجا بود. و ما منتظر موافقت دانشگاه... همچنان کسی غیر از قاسم خبر نداشت که از دانشگاه انصراف دادم. دوست نداشتم کسی بدونه.
قراردادم با موسسه آموزشی تا دو ماه دیگه به اتمام می رسید و مجبور بودم این دو ماهو تهران باشم. ولی قاسم باز هم اصرار داشت که برگردم. گفته بودم مراقب خودم هستم. گفته بود کاش الان شکایت نامه اتو نمی فرستادی دفتر ریاست جمهوری.
و من نمی دونم چرا شکایتمو به محض شروع کارای تسویه حساب برای دفتر ریاست جمهوری پست کردم. شاید اون روز عصبانی بودم. شاید فکر می کردم برای پیگیری کردنش دیر می شه. شایدم دوباره بچگی... هر چی که بود، با حرفای قاسم، الان کمی پشیمون بودم که خیلی زود اقدام به فرستادنِ شکایت نامه ام کردم.
کلاسای آمارم به قوت خودش باقی بود و تازگی ها کلاسای زبان انگلیسی هم بهش اضافه شده بود. با الهام قرار بود امروزو بگردیم برای دو ماهی که تهرانم، خوابگاه یا جایی رو برای اقامت پیدا کنم. آخر مهر بودو هوا خیلی بیشتر از خیلی سرد. شاید هم درجه ی دی ماهِ حاجی آباد!
با شنیدنِ بوقی پشت سرم، رو برمی گردونم. 206 نوک مدادی! که سرنشیناش پشت شیشه های تیره، ناواضح
به خیال اینکه مزاحمه، سر برمی گردونمو راهمو ادامه می دم. بوق ماشین بلند می شه و توجهی نمی کنم.
با صدای آشنای الهام برمیگردم: خانوم مهندس ماییم.
الهام! 206 نوک مدادی! زیر لب الهامِ خری تحویلش می دم. گفته بودم با رضایی خیلی جایی نره. گفته بودم نسبت بهش مشکوکم. ولی دلو دینشو باخته بود.
گفته بود تو به عالمو آدم مشکوکی. ما اگه جایی می ریم واسه حرف زدن و آشنایی باهمه، بابا خورده شیشه نداره. پاکِ پاکه. ببین صبر کرده تا من یه دل بشم. ببین مهرم تموم شد ولی بر خلاف اصرارش که باید تا آخر شهریور جواب بدم بازم صبر کرده.
باور نداشتم. حرف و حرکت هیچ مردی رو دیگه باور نداشتم. چرا حس می کردم همه اشون دروغ می گن؟!
--کجایی دختر؟ گفتم بمون موسسه میام.
romangram.com | @romangram_com