#نقطه_سر_خط_پارت_195

حوصله شنیدن ندارم، امروز دومین روز تدریسم توی موسسه ی پیشنهادیِ جاویده! قرداد سه ماهه امضا کردم. بدون چک و سفته، اسم جاوید ضامنم شده.

از طرفی باید منتظر نتیجه ی کمیته ی کذاییِ که برای تشکیلش هی امروزو فردا می کنن، باشم. باید خودمم توی این کمیته باشم. حتی برام تاریخو هم معین نکردن کی هست. این همه تعلل منو یاد حرف دکتر مهرانفر میندازه، که انصراف دادن به این راحتیا نیست.

آروم لب می زنم: الی الان نه! بعدا حرف بزنیم. سرم درد می کنه

--نه باید بگی چرا؟

مشت می کنم. و به مارک توشیبای نقره ای حک شده روی لپ تاب شکلاتیم خیره می شم و با صدایی که انگار با خودم حرف می زنم زمزمه می کنم: موندنم، فایده ای نداره الی

--یعنی چی؟

-الی گیر نده

کنارم زانو می زنه و با غیض می گه: دیگه غریبه ام نه؟

به چشمای اشکیش خیره می شم. الهام زیبا نبود. خواستنی نبود! اخلاقش اونو خواستنی کرده بود. تا حالا دقت نکرده بودم که چقدر قهوه ایِ اشکیش دلنشینه!

--آره دیگه غریبه ام

لبمو از داخل به دندون می گیرم و می گم: بحث غریبگی نیست الی. مدرک ارشدمو در صورتی می تونم بگیرم که پای یه پروژه ی 7 ساله رو امضا بزنم. پروژه ای که تو تهران داره اجرا می شه و به نام مهرانفر ثبت می شه. خودت دیدی که چطور مهرانفر شد رئیس دانشگاه و خدای علوم پزشکی. الی تهدیدم کرده، به آبروم! می فهمی؟

--مگه بار اولشه؟ مگه شهر هرته؟ این دفه که رفتیو شکایت کردی حساب کار دستش میاد! تو که آدم عقب کشیدن نبودی. با دوتا تهدید جازدی؟

الهام می دونست که اینجا از شهر هرتم هردمبیل تره! چرا خودشو به علی چپ می زد؟ چرا نمی خواست که قبول کنه نمی شه؟

خم می شمو جورابمو از زیر تخت بیرون می کشم.

--خبر انصرافت، توی دانشکده مثل بمب صدا کرده. که نابغه ی پروژه های تحقیقاتی علوم پزشکی، همونی که تحقیقاتش مو لای درزش نمی ره، همونی که خیلی از استادا به چشم یه استاد بهش نگاه می کنن نه دانشجو، از دانشگاه انصراف داده. می فهمی اینا یعنی چی؟ اگه بدونن مشکل از کجاست، مطمئنا بچه ها پشتتو می گیرن!

راست می شم. حرفاش توی ذهنم مثل نوار، برگشت می خوره. نابغه ی پروژه ی تحقیقاتی! همونی که خیلی از استادا ... انصراف داده! مثل بمب صدا کرده! چرا باید انصراف من مثل بمب بپیچه؟ اصلا چرا الهام باید باخبر می شد؟! الهام یه دانشجوی جزء که بیشتر نیست!


romangram.com | @romangram_com