#نقطه_سر_خط_پارت_194

قلبم سفت می شه، شاید اونقدر مچاله شده که من فقط سفتیشو حس می کنم. دستمو کمک خودم می گیرم و آروم بلند می شم. اشکامو با پشت دست پاک می کنم و بی توجه به زنِ پشتِ سرم حرکت می کنم و زیر لب زمزمه می کنم

دوران گیجیو، سرگیجگیت گذشت هه

محکم بشین دلم، این دور آخرِ

نگامو از حلقه ی آبی لوگوی WHO می گیرم. نشانِ آسمان آبی، نشانِ اتحاد مردم کره ی زمین زیر این آسمونِ آبی برای رسیدن به سلامتی!

چکیده ی مقاله ی تجربیات ورزقانم پذیرفته شده و از من کل مقاله رو می خوان. در اصل پایان نامه ام بود! از طریق دانشکده اقدام به ارسالش نکردم. اونقدر دله دزدی دیده بودم که می ترسیدم. عمدا قبل از اینکه به دانشگاه ارائه بدم داده بودم به WHO که اگه خواستن تایید نکننش بگم که WHO تاییدش کرده. می دونستم تایید می شه. مطمئن بودم. ولی حالا به دردم نمی خورد. فقط به درد WHO می خورد. لب تاپمو بستم. صدای حرکت ثانیه شمارِ ساعتِ دزدیمون روی دیوار، خلوتِ ساعت 11 صبح دهم مهرماهِ اتاقِ همیشه شلوغ سوئیت 52 رو به هم می زد.

سنگین بودم. اونقدر سنگین که هیچ حس خوشایند و سبکی رو توی وجودم حس نمی کردم. اولین مهری بود که از اومدنش هیچ حسی ندارم. نفس می گیرم و بلند می شم. در با شدت باز می شه. به سمت در می چرخم، الهام با نگاهی پر از سوال.

با بغض لب می زنه: راسته که انصراف دادی؟

پس فهمیده بود! هفته ی قبل برگ انصرافمو پر کرده بودم. قبل اینکه به کسی چیزی بگم برگه رو به منشی دکتر مهرانفر دادم. مهرانفر دلیل خواسته بود و اوضاع خانوادمو بهانه کردم. می دونست که بهانه است. گفته بود انصراف به این راحتیا نیست، باید کمیته تشکیل بشه. باید مراحل قانونیشو طی کنه و این روند چیزی حدود دو ماه طول می کشه.

هر چی فکر می کردم به جایی نمی رسیدم. این خطی که می رفتم تهش تباهی خودم بود. جاوید گفته بود عاقلانه ترین کار کنار کشیدنه. همکاری با مهرانفر یعنی سوخت شدن و کنسل کردن قرار داد 7 ساله، یعنی خوندنِ فاتحه ی داشته ها و نداشته هام. چون مهرانفر می دونه که دنبالش بودی و راحتت نمیذاره.

از قاسم مشورت خواستم ولی دعوام کرد. از وضعیتی که توش گرفتار بودم عصبی شده بود. گفته بود خودسرم! گفته بود خودسرانه امیر رو انتخاب کردی و خودسرانه خودتو وارد معرکه ای کردی که نمی دونستی اطرافت چه آدمایین؟! گفته بود توی دختر چرا با همچین جماعتی سینه به سینه شدی. گفته بود بکشم کنار و برگردم حاجی آباد. درست مثل خواهرام که سرشون به زندگیشون گرمه، سرمو به زندگیم گرم کنم. نه پرسید که چرا و نه پرسید که چطور؟ فقط قضاوت کرد! حتی گفته بود از کجا معلوم، و باقیِ جمله اشو پسِ جملات دیگه ای جا گذاشته بود! ولی می تونستم تهِ از کجا معلومشو بخونم. که از کجا معلوم کرم از درخت نباشه! که من مقصر ماجرا نباشم.

خجالت می کشیدم به معصومه و زینب بگم که دارم برمیگردم حاجی آباد، که انصراف دادم! و عباس، نمی شد که گفت. اگه مرضیه می فهمید توی همه ی شهر می پیچید. نه اینکه خودش خبرو پخش کنه. نه! زن دایی پخش می کرد. زن دایی که همه از زبونش می ترسیدن. مثل روز برام روشن بود که می گفت حتما ریگی به کفشش بوده که از دانشگاه انصراف داده! از کجا معلوم که از دانشگاه بیرونش نکردن!

و حالا خبر به الهام رسیده بود. درست یک هفته بعد از دادن برگ انصراف.

--با تو ام دیوونه؟ آخه چه مرگته؟

با چشمای اشکیش خیره می شم. دفتر پاپکوشو رو تخت پرت می کنه و باز فریاد می زنه: آخه تو چته؟ چت شد یهو؟ تو که خوب بودی مریم! تحت اون همه فشار رفتی ورزقان! با اون خونریزی معده و اون شرایط سخت! حالا که باید پایان نامه ی آماده اتو تحویل بدی رفتی برگِ انصراف از دانشگاهتو دادی؟ آخه چرا؟

روی تختم می شینم. چی باید می گفتم؟

--مریم ...


romangram.com | @romangram_com