#نقطه_سر_خط_پارت_193





دلگیر و خسته ام، بی روح و ساکتم

نبضم نمی زنه، پلکم نمی پره

نگام روی سنگفرش پیاده رویه، ولی حواسم به ناکجا آبادی که نمی فهممش. باید انصراف بدم. دلم یه چیز گرم می خواد، یه جای گرم. یه حس گرم. اینکه کنارم باشه. فقط باشه. فقط باشه

نفس می گیرمو به درختِ کنارم تکیه می زنم. درخت آشناست. درِ شیشه ایه شرکت کامپیوتری اون طرف خیابون هم آشناست. و احمقانه از خودم می پرسم، من اینجا چیکار می کنم؟

از سوالم قلبم چنگ می خوره و چشمم می سوزه. نم می شه... قطره ی اول که می ریزه، خودمم فرو می ریزم. پس جای امنی که حس می کردم اینجاست؟!

می دونم امشبم، از خواب می پرم

از گریه تاسحر، خوابم نمی بره

آروم هق می زنم. در شیشه ای پشت شیشه آب گرفته ی چشمام باز می شه. زن و مردی آشنا دست توی دست هم، خندان...

اون روبروم داره، پرواز می کنه

می بینمش هنوز، از پشت پنجره

هه چقدرم که امنه! هق می زنم. برای این همه تنهایی. تنهایی که عمیقه! و عمقش اونقدری هست که وقتی از بالا به تهش نگاه کنی سرت گیج بره.

سمند سفید رد می شه ... از کنارم. شکستن رو توی همه ی وجودم حس می کنم.

هق می زنم. صدای زنی رو کنار گوشم می شنوم. و سنگینی دستش روی کتفم. کاش دنیا وایسه. کاش دنیا تموم شه.

تکونم می ده، هق می زنم. دنیا هیچ وقت برای من واینمیسه! هق می زنمو از ته دل با غیض صداش می زنم: خدایا، نمی خوام که دیگه خدام باشی.


romangram.com | @romangram_com