#نقطه_سر_خط_پارت_192
تلخ و گزنده لب می زنم: حرمت شاگرد و استادی واجب. ولی اگه زورم می رسید با همه ی اونایی که به نوعی سعی دارن از اطرافیانشون برای رسیدن به مقاصد خودشون استفاده کنن بدتر از اینا برخورد می کردم
--اشتباه نکنین خانوم زارع، اگه من می خواستم از شما سو استفاده کنم خیلی وقت پیش می کردم. نه الان! فقط خواستم بهتون بگم پروژه ی امروزو کنسلش کنی. اون پروژه تنها سودی که داره، اینه که شما از این دانشکده فارغ التحصیل می شی. ولی عملا اسیر مهرانفری!
اون باهات خصومتی نداره فقط تو رو فقط واسه خاطر نبوغت می خواد. تا وقتیم با اونی در جا می زنی. نه جلو می ری و نه عقب! البته این بهترین وضعیت ممکنه! به شرطی که نخواد از تو به خاطر چیزی غیر از نبوغت استفاده نکنه.
راست می گفت. حداقل پروژه ی 7 ساله اش این گفته رو تایید می کرد.
ماتو مبهوت لب می زنم: چرا اینارو به من می گین؟
لبخندش عمق می گیره . چراغ سبز می شه، راهنما می زنه و حرکت می کنه: می دونم دنبال سندی از مهرانفری. فیلمت، وقتی تو دفتر دکتر براتی بودی و داشتی زونکن پسخوراند اقلام دارویی رو زیرو رو می کردی رو دیدم. همه دیدن، حتی مهرانفر. فکر می کنی مهرانفر به این آسونی راحتت می ذاره؟
حس می کنم سطل آب سردی رو روی سرم خالی کردن. دستم، شل، بند کیفمو گرفته. سرده و این سرما رو تا مغز استخون حس می کنم. دهنم خشکه. ترسیدم. نه... جا زدم! جا زدم. آره جا زدم.
-مطمئنم که می دونی خواهرم، خانوم دکتر مهرانفرِ. اگه به خاطر دخترش نبود خیلی وقت پیش طلاق خواهرمو می گرفتم. ولی حالا اوضاع تغییر کرده. به خاطر خصومت های خانوادگی و کاری برام پاپوش دوختن. حکم ریاستم تعلیق خورده، خبرا رسیده که قراره مهرانفر رئیس بشه. بحثش تو وزارت خونه است. کله گنده هام پشتشن. منِ رئیس نتونستم کاری رو از پیش ببرم. تو هم نمی تونی. نمی خوام اسیرش شی و یا اینکه، بلایی که سر وحدانی و هاشمی اومد، سر تو هم بیاد. از دانشکده انصراف بده!
از دانشکده انصراف بدم؟! انصراف بدم؟! چرا این چنتا کلمه اصلا هضم نمی شه؟!
با تعجب به سمتش می چرخم. صداش هنوز توی مغزم زنگ می خوره. انصراف بدم؟! اونوقت خودم چی؟ این همه تلاش و زحمت؟! خانواده ام؟ حرف مردم؟
صدای تبریک قاسمو از پشت تلفن می شنوم... و خنده های از ته دلِ حاجی بابا. و ذوق خودم پشت لپ تاب واسه دیدنِ رتبه ی یک ... و شور و اشتیاق آجی زینب و معصومه و عباس... و جشن 11نفره ی خانوادگیمون همراه عروس و دامادو نوه ها...
هر روز عمرم از، دیروز بدتره
عمری که هر نفس، بی غم نمی گذره
آروم لب می زنم: نگه دارین.
سرعتش کم می شه چیزی می پرسه ولی نمی فهمم. ماشین که متوقف می شه پیاده می شم. صداشو می شنوم ولی نمی فهمم که چی می گه. می خواد که مانعم بشه ولی در ماشینو می کوبم.
کنار خیابونِ شلوغ قدم برمیدارم. خیابون شلوغه، اما آشناست. کجا دیدمش؟ نمی دونم! فقط حس می کنم مقصدم توی این خیابونِ آشنای شلوغه. مقصدی که امنه. که آرامش داره
romangram.com | @romangram_com