#نقطه_سر_خط_پارت_191

واسه همین دقتت بود که پروژه ی WHO رو به خودت دادم. نمی خواستم مهرانفر تو پروژه بیاد، می دونستم ازش خوشت نمیاد و اگه باشه، انگیزه ی ادامه ی پروژه ازت گرفته می شه. برای همین اختیارِ تام بهت دادم

پروژه ی WHO که تایید شد، مطمئن شدیم تو یه نابغه ای.

واسه دانشگاه UCLA بورست کردم. باید دکتراتو جوری می گرفتی که بتونی تو همین دانشکده تدریس کنی. تنها راهشم همین بود که همین دانشگاه تو رو بورس کنه. ولی مهرانفر گند زد، بورستو لغو کرد. اگه مساله ی خانوادگی وسط نبود اجازه نمی دادم این اتفاق بیفته.

گیجم، منظور این همه صغرا کبرا چینیشو نمی فهمم. این همه خودشیرینی و گذاشتنِ منتِ





کارایِ کرده و نکرده اش! اونقدر توی ذهنم سوال صف کشیده که نمی دونم باید چی بپرسم! به شماره ی 103 قرمز چراغ راهنمای روبرو خیره می شم.

نفس عمیقی می کشم بدون رودروایسی می گم: خب بقیه اش؟

به سمتم می چرخه. مرد 56 ساله ای که جوون تر از سنش می زنه. با موهای جوگندمی، ابروهای کوتاه و دماغ قلمی و لب های کشیده و صورتِ کاملا اصلاح شده. و چشمای سبزی که توش تعجب دو دو می زنه

شنیده بودم صاحب چشمای سبز مکار و حیله گرن!

پلک می زنمو به این فکر می کنم خیلی وقته که معادلات و شنیده ها و باورهای ذهنی من، غلط از آب دراومدن!

لبهاش تکون می خوره و بعد از چند ثانیه سوالش توی ذهنم تحلیل می شه که : بقیه ی چی؟

نفس می گیرمو نگامو به شماره ی 82 می دم. لب تر می کنمو می گم: منظورتونو از این حرفا نمی فهمم. و مهمتر از همه ی اینا، الطافِ شما، سرِ بنده ی حقیر که پروژه ی WHO رو خودتون با اختیار تام بهم دادین و منو برای بورس معرفی کردینو این چیزا! اصلا چرا دکتر مهرانفر با من خصومت داره؟

گوشه ی لبش به نشونه ی لبخند بالا می پره، معلومه که نیش کلاممو گرفته

-- قبلا که رئیس رسمی دانشگاهت بودم، اینطور بی پرده حرف نمی زدی

تلخ می شم. از مردی که روبه روم نشسته و از همه ی آدمایی که به نوعی از موقعیتشون سو استفاده می کنن.


romangram.com | @romangram_com