#نقطه_سر_خط_پارت_190
از مریمی که بخواد مشکلاتشو بندازه گردن خدا، بدم میاد. اونقدر حقیر نشدم که بخوام به دنبال مقصری غیر از خودم بگردم. ولی با خدا هم قهرم. می شنوی خدا؟ باهات قهرم.
حداقل می تونستی راهو کمی برام هموار کنی، نه اینکه به هر دری که می زنم یا بسته باشه یا به سنگلاخ باز بشه!
از دانشکده بیرون میام. از روی جوی آب می پرم و وارد خیابون می شم. باید به موسسه ای که جاوید برای تدریس معرفی کرده برم. گفته بودم به کار نیاز دارم، اونم موسسه آموزشی دوستشو معرفی کرده بود که به دنبال مدرس آمار هستن. در عجبم از این همه آشنایی که توی این شهر بی درو پیکر داره.
توی این فکرام که با صدای بوقِ ماشینی سر برمی گردونم. پرادوی مشکی... و دکتر احمدی! رئیس معلق دانشگاه!
کیفمو روی دوشم جابجا می کنم و با قدم های نامطمئن به سمتِ ماشین می رم. هنوز نرسیده به در، خم می شه و درو برام باز می کنه.
لب تر می کنم و مردد سلام می دم
--سلام، سوار شین لطفا
لحنش پر از شتابه. پر از عجله کن!
سوار می شم و درو نبسته حرکت می کنه. ماشینو تو خیابون اصلی میندازه و آدرس جایی رو که می خوام برمو می پرسه.
گیج به سمتش می چرخمو می پرسم: با من کاری دارین آقای دکتر؟
بدون اینکه نگاشو از خیابون بگیره لب می زنه: بهتون می گم، کجا می رین؟
آدرس موسسه رو می دم . به نشونه ی تایید سر تکون می ده و می گه: از دفتر مهرانفر میایی؟
متعجب از دونستنش لب می زنم: بله
--خوب بلده چطور، شاه ماهی صید کنه!
کنجکاو به نیم رخ سرخو سفیدش خیره می شم.
--وقتی دبیر کمیته ی تحقیقات بودی تو رو کشف کرد. درست ترش اینه که، وقتی دو تا از پروژه ها رو برای کنگره اصفهان تایید نکردی، تو رو کشف کرد. پروژه هایی که هیچ کسی متوجه خطاش نشده بود، حتی داورای کنگره هم متوجه نشدن. جالبیش اینجاست، ISI هم متوجه خطاش نشده بود. ولی شما با خوندن چکیده ی مقاله خیلی راحت گفتی طرح تحقیق از دم اشتباهه. از همون موقع به این فکر بود یه جوری ازت استفاده کنه.
romangram.com | @romangram_com