#نقطه_سر_خط_پارت_189
دو تا از کپسولای ژلوفنو بیرون میارم و یکجا توی دهنم نگه می دارم
موندی چیکارم کنی. مردن که زیادیمه، زنده موندم زیادیمه. بطری آبِ کنار پاراتیشنو چنگ می زنمو به عادت همیشه بسم الله می گم و سر می کشم.
حالا خدا باهام قهر کرده. ولی من که دوسش دارم
چشمم می سوزه. حتی اگه باهام قهر کنی، حق نداری بگی خدام نیستی. مثل مامانو بابام که دیگه حتی توی خوابمم نمیان
قطره های داغ اشک روی گونه ام حال به حالم می کنه. هق می زنمو دوباره می گم: تو که تنهام نمی ذاری مگه نه؟
صدایی نمی شنوم. نه از دلم و نه از هیچ کدوم از ادراکاتی که منو به خدا وصل می کنه. در بطری رو می بندمو روی زمین رها میکنم.
توی خودم مچاله می شمو هق می زنم : حتی اگه دوستم نداشته باشی، حتی اگه تنهامم بذاری، می دونم که حرفامو میشنوی. من به اینکه حرفامو می شنوی هم قانع ام.
دلم برای خودم می سوزه. برای این همه قناعت، برای همه تنهایی و بی پناهی.
اونقدر گریه می کنم که بالاخره چشمم گرم می شه.
در اتاقشو در حالیکه یه دنیا حرصو نفرتو تو دلم دارم، آروم می بندم. کفتارِ پیرِ بی همه چیز. توی ذهنم دنبالِ کلماتی در خورِ این نامرد هستم، ولی پیدا نمی کنم. یک کلام بی صفته. بی صفت...
دستمو به بندِ کیفم چفت می کنم و به سمتِ خروجی، راه کج می کنم. صدای تق تق کفشم توی سالن می پیچه! گفته بود خیلی خوش تیپ شدم، مردک بی خاصیت. کاش می شد با همین میخای پنج سانتی بزنمش. حداقل این میخا قبل این که بیرون بندازمشون، باید به یه دردی می خوردن.
اسمش پروژه ی مشترک بود، ولی همه ی کاراشو باید خودم انجام می دادم و پروژه تمام و کمال به اسم مهرانفر ثبت می شد. یه پروژه ی بین المللی با امتیاز ویژه! بدترین قسمت ماجرا هم اینجاست که پروژه، حداقل 7 سال طول می کشه. گفته بودم نمی تونم بمونم تهران، گفته بود همه جوره ساپورتم می کنه. برای هر بهانه ای یه جواب داشت، آخر سر هم دست به دامان تهدید شد که اگه از فرصتم استفاده ای نکنم، عواقبش پای خودمه!
از پله های ساختمون معاونت سرازیر می شم. همون پله هایی که روش دستبند ستاره دارِ شانسمو گم کردم. یادم میاد از همون روز بود که ستاره های شانسم یکی یکی خاموش شدن.
پوفی می کشم، به اخلاق جدیدم. خرافات!
بند کیفمو محکم تر فشار می دم. نمی خوام که به آسمونِ آبی نگاهی بندازم. اصلا نمی خوام خدا رو صدا کنم. وقتی نمی خواد منو ببینه، زور که نیست. باور نداشتم خدا بنده هاشو بندازه تو هچل، ولی حالا باور دارم. اصلا هر چی درموردت می گن، حق دارن خدا! می فهمی؟
سکوت می کنم، وجدانم نهیب می زنه خفه خون بگیرم. من اگه تو هچل افتادم تقصیر خودمو زبونِ درازمه. اگه دو تا از پروژه های کنگره اصفهانو تایید کرده بودم، باهام دشمنی نمی کرد. اگه موافقت می کردم تو پروژه ی WHOهمکارم باشه، اینجوری باهام دشمن نمی شد.
romangram.com | @romangram_com