#نقطه_سر_خط_پارت_188

--خواهش می کنم. امروز حسابی روسفیدمون کردی. خواستم هم بابت اون قضیه ازت تشکر کنم و هم اینکه، فردا تشریف بیارین دفترم. یه پیشنهاد پروژه ی مشترکه

پس این همه بذلو بخششِ تشکر، از مهرانفری که به خونم تشنه است برای همین پروژه ی مشترکه. پر کنایه می پرسم: قرار نیست که بابت این پروژه 5 میلیون به ناحق جریمه شم؟

صدای خنده اش توی گوشی می پیچه: کدورت ها رو کنار بذاریم خانوم مهندس. به جای نگاه به گذشته، پیش رومونو ببینیم.

پله های طبقه ی اولو طی می کنم. باور نمی کنم که گذشته رو ندید بگیره: من که خیلی مایلم گذشته رو کنار بذارم. ولی وصف حال خیلی از دوستان، نمی ذاره که به گذشته فکر نکنم.

--خیلی از دوستان نخواستن که از فرصتهای پیش روشون درست استفاده کنن.

مرده شور خودتو اون فرصتات. زالوی فرصت طلب. خلع صلاحم، حالا اونقدری میشناسمش که بدونم نمی شه خلاف خواسته هاش عملی کرد.

با حرص کلید میندازمو در سوئیتو باز می کنم و می گم: من فردا صبح دفترتونم آقای دکتر.

-خیلی عالیه. پس فردا، با هم درمورد پروژه صحبت می کنیم. خدانگهدارتون

با خداحافظی سرسری اسلاید گوشیمو می بندم. مردک عوضیِ مفت خور.

که از فرصت های پیش روشون درست استفاده نکردن.

با حرص، در اتاقو باز می کنمو مقنعمو از سرم بیرون می کشم. با احساس فرو رفتن تیزی توی پاشنه ی پام آخم بلند می شه. پامو بالا می گیرم. تیکه ی کوچیک آینه ی شکسته که از زیر دست جارو در رفته، پامو زخمی کرده.

با غیض تیکه ی آینه رو بیرون می کشمو روی تخت می شینم...

هر دم از این باغ بری می رسد... قلبم صد تیکه شده و غرورم پیش خودم زیر سوال رفته. اگه بهش باج بدم، باید منتظر باج هایِ بدتری هم باشم که بدم؟ احساس همون مریم توی خوابم دارم. همون مریمی که لبه ی پرتگاه وایساده و داره به مارهای زنگی نگاه می کنه. و هر آن منتظرم دستی به پشتم بخوره تا پرت شم!

همه ی وجودم پر می شه از صدای که توی وجود اکو می خوره: ول معطلی...

عصبی نگامو به سقف اتاق میدم، و با طلبکاری می گم: یعنی فکر کردی اینقدر پوست کلفتم؟ باشه حرفی نیست. خدایی دیگه. حق داری ، می تونی. ببــــــــار که هرچی می باری کمه.

دست می برمو برگِ ژلوفنو از توی پاراتیشنم برمیدارم و دوباره می گم: اصلا می دونی چیه؟ رو دستت موندم. تو هم خسته شدی ازم دیگه مگه نه؟


romangram.com | @romangram_com