#نقطه_سر_خط_پارت_187
سلام محکمو رسای رضایی باعث سکوت هر دونفرمون می شه.
نگاهِ کنجکاوش روی هر دومون در گردشه. بی اختیار از نگاه و یادآوری تیپ داغونم، دست پاچه می شم.
-خوبین، خدا بد نده؟
سلام می کنیم و هر دو منتظر دیگری برای ادامه ی تعارفات. ولی نگاهش روی دست باند پیچی شده ام واردارم می کنه به حرف بیام: چیز مهمی نیست.
نگامو ازش می گیرم و به الهام می دم: من می رم خوابگاه.
نگاهش پر از التماسه برای نرفتنم. دلم برای این همه معصومیتش پر می کشه. الهامی که به هیچ مذکر جماعتی، اجازه ی وروود به حریم شخصیش نداده بود، حالا برای اولین بار حس کرده که مردی رو دوست داره. اون هم چطور رو نمی دونم؟! مگه رضایی چی داشت که الی دلشو بهش داده بود؟
به سمت رضایی می چرخم، با قدمی تو فاصله ی چند سانتیش قرار می گیرم. فکر دمپایی خال خالی صورتیِ پاپیون دارمو پس می زنم. هیکلو قیافه اشو از نظر می گذرونم. قد بلندو هیکلی، با چشمای قهوه ای خمار، صورت گرد و چالِ چونه ای که حالا زیر ریش پنهان شده. الهام حق داره که اونو تو حریم خودش راه بده. در نوع خودش تیکه ایه.
ولی قلب الهام، ارزشش بالاتر از این تیکه های ظاهریه!
آروم اما پرصلابت و پراز خطو نشون لب می زنم، جوری که انگار می خوان یکی از با ارزش ترین افراد زندگیمو، ازم بگیرن. اون هم با فریب و نیرنگ
-الهام، از خواهرم به من نزدیک تره. حالا رابطه ی شما به هرجایی که می خواد برسه، اگه خدای نکرده، اذیت بشه، قسم می خورم راحتت نذارم.
نگاهِ متعجبشو پشت سرم جا می ذارم و به سمت خوابگاه پا تند می کنم. گوشیِ توی جیبم باز می لرزه. بیرون می کشم. معاونت آموزشی روی اسلاید گوشی خاموش و روشن می شه. ترس ته نشین شده توی وجود، هم می خوره و توی سلول سلولم حل می شه. دکتر مهرانفر ساعت 7 بعد از ظهر، اونم از دفترش، چه کاری می تونه داشته باشه؟ بی توجه به تیری که زیر دلم می کشه لب می زنم:
-بله؟
صدای منفورش توی گوشی می پیچه: احوال مهندس زارع
اونقدر می شناسمش که بدونم پشت این خوش و بشا چیز خوش آیندی وجود نداره. وارد خوابگاه می شمو با لحن خودش می گم: سلام آقای دکتر. خسته نباشید
--ممنونم. کجایین خانوم؟ هرچی شمارو می گیریم یا دردسترس نیستی یا جواب نمی دی؟
باغچه ی سرسبز خوابگاهو رد می کنم و رامو به سمتِ بلوکِ 4 کج می کنم: من معذرت می خوام.
romangram.com | @romangram_com