#نقطه_سر_خط_پارت_186
به خامی دلم.
دلی که هنوز گاهی تنگ می شه
گاهی بهونه گیر
و گاهی سخت و سنگی
برای مردی که درکش نکرد.
پامو از تاکسی بیرون می ذارم. نگامو از روی پام که تو جوراب سفید و دمپایی خال خالی پاپیون دار صورتیه، می گیرم و سعی می کنم به تیپم هیچ توجهی نداشته باشم.
صدای زیر لبی الهام کنار گوشم باعث می شه نگامو از دمپاییم بگیرم.
--این اینجا چیکار می کنه؟
رد نگاشو امتداد میدم و به پسر جوون 29 ساله ی ریشوو می رسم.
واقعا این اینجا چیکار می کرد؟
همه ی وجودم پر شد از حسی بد. حسی که بهم می گفت رضایی یه ریگی به کفش داره! از اون ریگای درشتی که سعی در پنهان کردنش داره.
کلا از مردایی که هنوز نه به داره و نه به بار و سعی می کنن با توجه زیاد به دختر، دخترو هوایی کنن، متنفر بودم. واقعا که روش کثیفی رو انتخاب کرده!!
پوفی می کشم و آروم قدم برمیدارم. دستم به زق زق افتاده و دل دردم بیشتر شده. زیر بار نگاه رضایی که داره بهمون نزدیک می شه توجهی به گوشی لرزانِ توی جیبم نمی کنم.
--مریمی اگه نگهبانی بفهمه چیکار کنم؟
نگامو از رضایی می گیرم و به شوخی می گم: بهش می گم دوست پسرته
--اِ دیوونه، منو بگو از استرس دارم صدبار میمیرمو زنده می شم اون وقت داری چرتو پرت ...
romangram.com | @romangram_com