#نقطه_سر_خط_پارت_184
لبهاش به نشنونه ی لبخند از هم فاصله می گیره، ماشین به خاطرِ سرعت گیر ترمز می زنه، زیر دلم تیر می کشه. کاش زودتر برسیم خوابگاه
--آخه چی بگم وقتی هنوز هیچی معلوم نیست.
دلخور دستامو بغل می زنم. دست راستم هنوز بی حسه و سنگینیشو فقط حس می کنم. نگامو به شیشه ی کنارم می دمو با غیضِ می گم: باشه، همه غریبه منم غریبه...
با خباثت به سمتش می چرخمو ادامه می دم: ولی اگه قرار باشه زن شهید رضایی بشی، به تلافی همه ی پنهان کاریات، بهش می گم که بهش گفتی پنگور پنگوری
همراه هم می خندیم. دلم بیشتر درد می کنه. خم می شم و دلمو میگیرم. نگام رو دمپاییِ روفرشی پلاستیکی صورتیم ثابت می مونه. صورتی با خال خال سفید و پاپیونِ عروسکی. از پادرد و کمر درد حاضر به پوشیدن چی شدم؟!
می خندم... به بیخیالیم نسبت به تیپِ بی نهایت خزم. دستش روی کمرم می شینه. راست می شم. وقتی رسیدیم خوابگاه باید یه ژلوفن 400 بخورم.
--ماری هرچی فکرشو می کنم می بینم تهش می ترسم
به چهره ی فکریش خیره می شم. حق داره بترسه. ازدواج ترس داره!
یعنی می دونه اشکان قبلا نامزد بوده؟ دل می زنم برای پرسیدن یا نپرسیدنش
--خودش ترکِ اردبیله، اگه قرار به ازدواج باشه، باید به خاطر شغلش تهران ساکن بشیم. من جیرفت خودمونو بیشتر دوست دارم
قلبم چنگ می خوره، حسش آشناست. من هم حاجی آباد خودمونو با این همه کمی امکاناتش نسبت به تهرانو مشهدو ترجیح می دادم. امیر وقتی گفته بود یا تهران یا مشهد، من هم همین حسو داشتم
تلخ می شم، مثل همه ی وقتایی که به امیر فکر می کنم. نفس عمیقی میکشم و باز به خیابون خیره می شم و تعارف می زنم: خودت اونقدر عاقلی که می دونی چی درسته و چی غلط. اونقدر حواست هست که احساسو قاطی تصمیم گیریات نکنی. اگه می بینی تفاوت فرهنگیِ بینتون اونقدری نیست که همدیگه رو اذیت کنه اگه ...
--بحثِ تفاوت فرهنگو این چیزا نیست. قضیه اینه که اون یه بار نامزدی کرده. محمد، داداشم با این قضیه مشکل داره. می گه مگه دختر از سر راه آوردیم بدیم به همچین موردی
چهره اشو موشکافانه می کاوم. دلش گیره! مطمئنم که دلش گیرِ اشکانه. دوست ندارم مثل خودم عجولانه و از رو احساس تصمیم بگیره. از چیزی به اسم دل و احساس متنفرم. مایه ی بدبختی همه ی ما دختراست!
تلخ لب می زنم: عاقلانه تصمیم بگیر
صدای دلخورش زیر گوشم می شینه: منظورت چیه؟
romangram.com | @romangram_com