#نقطه_سر_خط_پارت_183
نگامو از چهره ی ناراحت و غم گرفته ی الهام که کنار پرده ی خدمات سرپایی اورژانس وایساده می گیرم و به دستی که در حال بانداژ شدنه می دم. کناره ی دست راستم،4تا بقیه خورده. به قولِ پرستار اورژانس، 4تای ناقابل.
دلم برای غم نگاهِ الهام می گیره. حقش نبود. حق هیچکدوم از بچه ها نبود. نه الهام نه راحیل و نه سارا. همه رو نگران و زابراه کردم. از روی همشون شرمندم.
--بعد از دوهفته، می تونین بخیه هاتونو بکشین.
بی توجه به سفارشاتِ پرستار اورژانس، که یک ریز حرف می زنه، از روی صندلی بلند می شم. دلم درد می کنه، دوست دارم گریه کنم. دوست دارم، خونمون بودم، توی اتاقم و روی تختِ خودم. پتومو بغل کنم و از ته دل هق بزنم.
صدای غم گرفته ی الهام تو گوشم می شینه: خوبی مریمی.
به سمتش می چرخم. شاید بعضی از کاراش اعصاب خورد کن باشه، ولی الهام دوست داشتنی ترین و بی ریا ترین دوستِ همه ی 23 سالِ زندگیمه.
چندتا دوست پیدا می شن که جات برن، مترجم یه هیئت چینی، که مهمانای یه باند مافیای دارووییه بشن؟ چندتا دوست پیدا می شن که در عرض یک ماه اونم تو ماه رمضونِ تابستون، بلند شن بیان برای تسلی قلبِ داغ دیده ات؟ چند نفر از وقت تفریحشون می زنن و خودشونو به منطقه ی بحران زده می رسونن که دوستشون توی اون منطقه تنها نباشه؟ چند تا دوست هستن که با دستِ پرخون، ولت نکنن و پاشن بیان درمانگاه؟ راحیل و سارا با دوتا تعارف برای نیومدن، نیومدن. ولی الهام حتی دادو تشرم جلوشو نگرفت.
بغلش می کنمو زیر گوشش به خنده می گم: عشغ خودمی، به هیچکی هم نمی دمت، حتی اون خری که این همه فکرتو مشغول کرده و هی بهش اس ام اس می دی.
با چشمای مرطوب می خنده و با همون لحنِ شوخِ همیشگیش می گه: یعنی اینقد تابلو بودم ؟
می خندم و می گم: نه زیاد... حالا کیه؟
با شیطنت سرشو به چپو راست تکون می ده و می گه: نمی گم کیه ولی اسمش اشکانه
هنوز تو شوکِ خبرِ خواستگارِ الهامم. اشکان اخمو و ریشوی ورزقان! همون پسره ی از خودراضی که بهم گفته برم تو خونه بشینم! همونی که ریشاشو کنده بودم! همونی که با الی لقب شهید رضایی رو بهش نسبت داده بودیم. همونی که الی با تمسخر گفته بود چرا ریشش پنگور پنگور دراومده
گفته بود یه هفته بعد از برگشتن از ورزقان، خانومی که بعدا میفهمه مادر اشکانه به گوشیش زنگ می زنه و می گه واسه امر خیر قراره بیاییم خواستگاریت. الهامم اونقدر تو شوک بوده که نمی فهمه اینا چطور آدرس خونشونو پیدا کردن و خودشونو رسوندن جیرفت. الهامم مجبور می شه پروژه ی فسا رو ول کنه و دو روز مرخصی بگیره برگرده خونشون. می گفت به نظر می رسه خونواده ی خوبی داره. خودشم با اون آدمی که تو ورزقان دیدیم زمین تا آسمون فرق داره. الانم با هم برای آشنایی بیشتر در تماسن. تا آخر شهریور الی باید جواب نهاییشو بده.
نگامو از خیابونِ پشت شیشه ی تاکسی می گیرم و رو به الی برای بار چندم می پرسم: الی منو که دست نمی ندازی؟
می خنده و زیر لب دیوونه ای نثارم می کنه.
ردِ نگاشو می گیرم و به قرآنِ آویزِ تاکسی می رسم، آروم زمزمه می کنم: چطور این همه مدت ساکت بودی هیچی نمی گفتی؟
romangram.com | @romangram_com