#نقطه_سر_خط_پارت_182

حرصی به سمتش می پرمو می گم: می کشمتِ الی کزافد! امروز به خاطر تو ...

دستای راحیل مانعم می شه و با قدرت از رو تخت الی بلندم می کنه. عصبیم اونقدر که حس می کنم باید الهامو بزنم. صدای راحیلو زیر گوشم می شنوم که خطاب به الی می گه: الهام تو هم مراعات کن، می بینی امروز روز اول پاچه گیریشه.

عصبی تر از قبل، با حرص خودمو از حصار دستای راحیل آزاد می کنم. به سمتِ در میرم. انتظارِ این حرفو از راحیل نداشتم. اصلا انتظار هیچیو نداشتم. دوست داشتم داد بزنمو همه چیو به هم بریزم. از عصبانیت لبریز شده بودم. نگاهِ خندان هر سه تاشونو روی خودم می دیدم. می چرخم و عکسمو توی آینه ی دیواری می بینم. همه ی حرص و عصبانیتمو توی مشتام جمع می کنمو سرِ آینه ی دیواری خالی می کنم.

صدای پر وحشتِ خرد شدنِ آینه توی سرم می پیچه. حس می کنم زمان برای لحظه ای می ایسته.

صدای پر از ترسو تعجب راحیلو میشنوم که منو به نام می خونه

مشتم می سوزه. زدنِ قلبمو حس نمی کنم. سنگینو سنگی شده. به مشتِ پرخونم خیره می شم. این مریمو نمیشناسم.

چشمم می سوزه. نفس نفس می زنم. زدنِ قلبمو حس می کنم. ولی همچنان سنگینه. و توی دلم زمزمه می کنم: این مریمو نمیشناسم.

گرمی اشکو روی گونه ام حس می کنم.

--الهی قربونت برم، ما فقط داشتیم شوخی می کردیم

صدای راحیلِ ولی تصویری نیست. تصویر مشتِ پرخونِ لرزونه.

--ببینم دستتو

پشت می کنم بهش. این مریمو نمیشناسم! با صدای لرزونی لب می زنم: جلو نیا، هنوز عصبانیم.

مریم گفتنِ ناباورشو پشت سرم می شنوم

قطراتِ درشت خون، روی موکتِ قهوه ای اتاق چکه می کنه. همه ی شامه ی بویاییم پر شده از بوی خون.

دست چپمو زیر مشتِ راستم می گیرم و با سرعت به سمتِ سرویس بهداشتی می رم.

...


romangram.com | @romangram_com