#نقطه_سر_خط_پارت_181

اول از همه الهام اعلام نیومدن می کنه. طبق معمول همیشه! مذکر نامحرم اگه تو جمعمون باشه، الی نیست.

از نظر الی، علی فقط دوست راحیله. همونطور که امیر دوست من بود. از نظر الی، اینجور دوستیایی غیر اخلاقیه. و به این فکر می کنم واقعا غیر اخلاقیه. بابای من بیخبر بود، بعد از این همه پادرهوایی، سهم اون شد جریان زندگی و سهم من، گم شدنِ سرِ کلاف پیچ در پیچ زندگیم.

بابای راحیل راضی نیست، راحیل پا درهواست، علی هم پادرهوا، می خواد آخرش چی بشه رو نمی دونم...

بی توجه به نگاه منتظر راحیل، روی تخت الهام می شینم.

صدای سارا بلند می شه: من هستم

به نظر دختر خوب و خونگرمی میاد. باهامون که خیلی زود جوشید و گرم گرفت. ولی چرا با بچه هاشون نساخته؟! اونی که اینقدر مهربونه؟

راحیل: مریم تو چی؟

نگامو از چشمای پر حرف و ساکتِ الهام می گیرم و آروم می گم: شرمندتم. حالم روبراه نیست.

دلخور لب می زنه: خلایق هر چه لایق، بشینین ناگت بخورین.

می خندم. ولی فکر تا ناکجا آباد پر می کشه و برمیگرده.

با صدای گرفته از سکوتِ الهام، نگام تو چشماش قفل می شه

الهام: ابروهات چه خوشگله! کدوم آرایشگاه رفتی؟

از شوخیش کفری می شم. با عصبانیت مشتی حواله ی بازوش می کنم: خیلی خری! می کشمت بی ..

مشتِ بعدی رو که می خوام بزنمش، راحیل با خنده جلومو میگیره: مریم نزنش.

و رو به الی با خنده می گه: تو هم خریا، می بینی که سرِ ابروش چقدر حساس شده

الهام با خنده روی تختش می شینه و می گه: جونِ راحیل مگه دروغ می گم؟ اون ابرو بود که واسه خودش داشت؟ به پاچه های بز گفته بود زکی


romangram.com | @romangram_com