#نقطه_سر_خط_پارت_180

قلبم تند می زنه. از اینکه کیفمو زدن، ازاینکه برچسب دزدی بهم بخوره. چطور با این مهارت کیفمو زدن؟ اونم اینجا؟

صندلی شماره ی 60 خالیه. دلم چنگ می خوره. صندلی یاشگین هم خالیه. به اطراف نگاه می کنم. خبری نیست. منتظر می شم، تا شاید موقعِ اعلام نفرات برتر اسمشو بخونن... کمین کنم و جای نشستنشو پیدا کنم.

برتر میشه، همونطور که حدسشو زده بودم. اسمشو می خونن ولی یاشگین میاد روی صحنه... نمی بینم که از پشتِ پرده ی صحنه، بیرون بیاد. اصلا بیرون نمیاد.

پکیج روی صندلیمو برمیدارم. اشک از چشمام سرازیر می شه. خودمو به درِ خروجی می رسونم. شهریورِ تابستون، رنگ و بوی پاییزو به خودش گرفته. میونِ جمعیت از پله های سالن رازی سرازیر می شم. مثل اشکام.

حتی ازش معذرت خواهی هم نکردم. حتی شماره ای ازش ندارم...

دوش آبِ گرمو بیشتر از آب سرد باز می کنم. اتفاقاتِ امروز لحظه ای مثل تیکه های یه فیلم به هم ریخته، توی ذهنم پلی play می شه. زنگ زدنِ قاسم. دزدیدنِ موبایلِ دکتر پارسا اونم با این همه مهارت و توی یه مجمعِ علمی! دیدار غیر منتظره ی دکتر کالین و دکتر پارسا. چهره ی خندانِ مهرانفر. سوالِ قاسم واسه اینکه ببینه پولی لازم دارم یانه! حسابم به ته رسیده ولی خجالت کشیدم بگم لازم دارم.همین چند وقت پیش، دو میلیون خرج بیمارستانمو داده بود. باید از فردا برم دنبال کار.

صورتمو با دست می پوشونم. باید کفشایِ پاشنه بلندمو بندازم تو آشغالی. کمر و پایی واسم نمونده.

دستمو از رو صورتم کنار می زنمو کمرمو ماساژ می دم. باید واسه دکتر پارسا یه گوشی با همون مارک HTC بخرم. پوفی کلافه می کشم. من نه پولم به همچون گوشی میرسه و نه نشونه ای از دکتر پارسا دارم.

شقیقه هامو ماساژ می دم. چقدر اوضام بی ریخته و خودم باور ندارم! با بیخیالی در دل، چشمامو می بندم.

خدا از آدم مرده که جون نمی گیره! ندارم، وقتی دارا شدم، یه فکری به حالش می کنم.

عصبی از این همه افکار درهمو برهم، دوش آبو می بندم. بعد از خشک کردن و پوشیدن لباس از حمام می زنم بیرون. راحیل طبق معمول تو آشپزخونه، با علی مکالمه تلفنی داره. در نیمه باز اتاقو باز می کنمو وارد می شم.

با عافیت باشه ی سارا، که سرش توب لپ تابشه می چرخم: سلامت باشی

دانشجوی ترم 9 داروسازی! چطور از خوابگاهِ بچه های پیراپزشکی سر درآورده الله اعلم. میگفت با بچه هاشون نساخته.

الهامم دراز کشیده روی تخت سرش تو موبایلشه. دیگه مطمئن شدم یه اتفاقایی برای الهام در شرف افتادنه. حوله رو روی جارختی مخصوص خودم آویزون می کنم.

راحیل وارد می شه و صدای پر انرژیش توی اتاق می پیچه: امشب شام دعوتین.

می چرخم. یادم میاد که کفشی غیر از اون میخای 5سانتی ندارم. پرویودم که هستم و تا دوساعت دیگه، دراز کشم.


romangram.com | @romangram_com