#نقطه_سر_خط_پارت_179

در حال خداحافظی با قاسمم که محکم یکی بهم تنه می زنه، نمی تونم تعادلمو حفظ کنم و همینکه می خوام با مغز زمین بخورم، دستی دور کمرم حلقه می شه و صدای آشناش زیر گوشم می شینه: مراقب باش خانوم!

دکتر پارسا!

راست می شم. دستش از رو کمرم شل می شه. می چرخمو کامل می بینمش. جای دستش روی کمرم هنوز سنگینی می کنه . اونی که بهم تنه زد دکتر پارسا نبود. مطمئنم.

با خجالت ببخشیدی می گمو دست می برم تو کیفم: هر چی منتظر شدم نیومدین، ممنون بابت گوشی.

می گردم ولی نیست.

با ببخشیدی که پشت سرم می شنوم، وارد ردیف صندلی ها می شیم. کیفو کامل می گردم ولی نیست. خدایا کجا شد؟! مطمئنم که توی کیفم گذاشتم. زیر لب زمزمه می کنم: نیست

--خانوم زارع

چشمم می سوزه، قلبم تو دهنمه با ترس سرمو بلند می کنم و آروم لب می زنم: کیفمو زدن.

با نگاهش، صورتمو می کاوه. چیزی ازش نمی فهمم. حس می کنم، حرفمو باور نکرده. گرمی اشکو روی گونه ام حس می کنم و با صدای لرزونی می گم: تو کیفم گذاشته بودم.

کلافه پوفی می کشه و نگاشو به اطراف می دوزه.

نگاهِ پر آبمو به اطراف میچرخونم تا شاید اونی که بهم تنه زدو پیدا کنم. یه مرد با لباس سورمه ای و شلوار پارچه ای سیاه بود! ولی حالا نیست!

--بیخیالش

از ردیف بیرون میاد و همینکه میخواد بره بی اختیار گوشه ی آستینشو می گیرم نگاش از دستم رو صورتم می شینه. خجالت زده آستینشو رها می کنم و با من من می گم: گوشیتونو تو کیفم گذاشته بودم. باور کنین زدن

لبهاش می خنده، ولی نگاش سخته. حس می کنم حرفمو باور نداره

لبهاش تکون می خوره: مهم نیست. خودتونو اذیت نکنین

نگاشو ازم می گیره وبه سمتِ صندلی ها می ره.


romangram.com | @romangram_com