#نقطه_سر_خط_پارت_178
و روبه من می گه: این سوالو اپیدمیولوژیستایی میتونن با این سرعت جواب بدن که با اپیدمیولوژی زندگی کردن. به جرات می تونم بگم تو اپیدمیولوژیست به دنیا اومدی
از رو صندلیش بلند می شه و می گه: باعث افتخاره که اسم شما رو بدونم
نگامو از چهره ی خندان دکتر مهرانفر می گیرم و کیفور از تعریفای دکتر کالین می گم: خواهش می کنم. زارع هستم.
--خیلی از آشنایی با شما خوشبختم خانوم زارع.
-من هم همینطور.
مهرانفر هم از رو صندلیش بلند می شه و با تواضعی که کاملا ازش بعیده می گه: خانوم زارع، یکی از بهترینای این دانشکده ان
--بله کاملا مشخصه. وقتی همچین دانشجوهای پُری رو می بینم به وجد میام.
با احساس لرزش کیفم متوجه ویبره ی گوشیم می شم. بی توجه به ویبره اش بعد از پایانِ تعریفای دکتر کالین وخداحافظی در حالیکه نگاهِ خیره ی هیئت داورا رو روی خودم حس می کنم، ازشون فاصله می گیرم.
کیفم دوباره میلرزه. گوشیمو بیرون می کشم و حینی که سربالایی کم شبیو طی می کنم صدای قاسم توی گوشم می شینه: آبجی خانومِ ما چطوره؟
صدای گوشیمو بیشتر می کنمو حینی که یه دست دیگمو رو گوشم میذارم و با خنده می گم : قربونت برم. خوبی داداشی؟
--شکر ، کجایی؟ خیلی دورو برت شلوغه!
-یه کنگره ی علمی دانشکدمون میزبانش بوده منم شرکت کردم.
صدای معترضش توی گوشی می پیچه که: عجب دختر سرتقی هستیا. مگه قرار نبود تا آخر این هفته بستری باشی؟
می خندمو نگامو بین جمعیتِ شلوغ اطراف می چرخونم: قرارو ولش کن. مهم اینه که خوبم الان. تو چطوری؟
--مریمی من صداتو ندارم. این کنگره اتون که تموم شد بهم میس بزن بزنگم بهت
-باشه داداشی، کاری نداری؟
romangram.com | @romangram_com