#نقطه_سر_خط_پارت_177
ساعت 1:20 بود. من بودمو 40 دقیقه زمان. با تشکری، گوشیو از دستش گرفتم و برای بیرون رفتن از سالن، از جام بلند شدم.
...
با خوشحالی تماسو قطع کردم. درست حدس زده بودم. نتیجه ی تحقیق انجام شده روی کارگرا، قابل تعمیم به مردم عادی نیست. چون کارگرا به صورت چرخشی کار می کنن و هر ماه، برای کار به یه قسمتِ دیگه منتقل میشن. از طرفی اگه کمیته ی پزشکی کارخونه تشخیص بده کارگری در آستانه ی مزمن شدن و جدی شدنِ بیماری هست، از کار برکنار می شه. اینه که باعث شده، بیماری و مرگ بین کارگرا به طور کاذب کمتر باشه
به سمتِ ردیف صندلیم می رم. صندلی شماره ی 60 خالیه. به پشت نگاه می کنم، یاشگین هم نیست. می فهمم که برای ارائه جلو رفتن. تای صندلیمو باز می کنمو می شینم و هدفنو به گوش می زنم. به گوشیِ توی دستم خیره می شم. و مارک HTC... قاسم هم از همین مارک داشت. صدای گیرا و بمش توی گوشم می شینه.
سربلند می کنم. محکم، قاطع و با تسلط کامل پروژه اشو ارائه می ده. با لهجه ی غلیظِ انگلیسی. جوری که انگار متولد و بزرگ شده ی اونجاست.
محوِ تسلطش روی موضوع و نوع بیانشم. اونقدر خوب و علمی روی پروژه اش کار شده که جایِ هیچ ایرادی رو نذاشته. متوجه خاموش روشن شدنِ گوشیش توی دستم می شم ... و اسمِ دلآرام!
با استرس پامو تکون میدم و زیر لب غر میزنم چرا دکتر پارسا نیومد پس؟ زمان ارائه ی پروژه ها به پایان رسیده و 20 دقیقه تنفس بین ارائه و اعلامِ نفرات برتر، گذاشتن
کلافه پکیجمو روی صندلی می ذارمو به سمتِ هیئت داوران پا تند می کنم. سالن شلوغه و پر از همهمه. زمینِ سالن، به خاطرِ شیبی که داره، فشار زیادی رو به پا و کمرم وارد می کنه. می دونم با این کمردرد حاصل از این کفشا، با اینکه یک هفته تا پریودیم مونده، به شب نکشیده پریود می شم. کاش می تونستم کفشامو از پام دربیارم.
خودمو به ردیف هیئت داوران می رسونم. عده ای با هم در حالِ تبادل نظرن و عده ای ساکت. دکتر کالین با مهرانفر، در حال حرف زدنن. جلو می رمو سلام می کنم. چهره ی دکتر کالین از هم باز می شه و با لبخند خسته نباشیدی تحویل جفتشون می دم
مهرانفر با خواهش می کنمِ فارسی سر تکون می ده و دکتر کالین با لبخند می گه: جوابو پیدا کردی؟
بی توجه به همه ی شلوغی ها و همهمه ی اطراف می گم: آره.
--خب؟
-طرحِ این پروژه بیشتر یه سفسطه ی علمیه. در واقع نتیجه ی تحقیق روی کارگرا رو نمی تونیم، به شهروندان فلوریدا تعمیم بدیم. چون کارگرا قبل از اینکه بیماریشون جدی بشه یا فوت کنن، از کار برکنار می شن، و این باعث شده که آمار بیماری و مرگ در بین کارگرا، به طور کاذب پایین بیاد.
لبخندش عمیق می شه و بعد از چند لحظه مکث، آروم و شمره کف می زنه. نگاهِ همه ی داورا روی ما دونفر زووم می شه.
با خنده ای بلند می گه: تو فوق العاده ای
لبخندم عمق می گیره و رو به مهرانفر میگه: سوالی رو که 6ساعتِ تمام، برای منی که زندگیمو پای تحقیقات اپیدمیولوژی گذاشتم، فکرمو مشغول کرده بودو این دختر ظرف همون 6 ساعت با کمترین تجربه اش، جواب داد.
romangram.com | @romangram_com